۱۳۹۲ شهریور ۱۶, شنبه

کجا میتوان عیسی را پیدا کرد؟

در حال حاضر ، کجا میتوان عیسی ناصری را پیدا کرد ؟
شاید این یکی مهمترین سوال هایی باشد که یک مسیحی میتواند داشته باشد .بیشتر تحقیقات ، مباحثات  و مناظره ها  بین اساتید الهیات ، عرفا و مؤمنین صرف یافتن یک پاسخ مورد اعتماد شده است و میشود . و معمولا آنچه برای اینگونه سوالات رخ میدهد  این است که هر کدام از این پاسخ ها قسمتی از حقیقت را شامل میشوند و هیچ وقت شامل تمام آن حقیقت به صورت مطلق نیستند.
مطلب به خودی خود مطلب ساده ایی نیست ؛ آن عیسی  که ۲۰۰۰ سال پیش  در صحرا های اطراف جلیل قدم بر میداشت ، دیگر نیست .
یک پاسخ این است که او را  "در آسمان"  میتوان پیدا کرد، چون از مردگان برخواست و عروج کرد .راه دیگری برای گفتن اینکه عیسی  " در خدا " است، که پیش  "پدر"  رفت. حقیقتا این پاسخ تقوی و روح  میلیونها مسیحی را طی بیست قرن  تغذیه کرده است . پولس ، متمایز ترین  مثال این پاسخ است . او عیسی را در یک تجربه ایمانی ملاقات میکند  ، چیزی که میتوان آن را یک راه عرفانی نامید .
من میخواهم پاسخی دیگر بدهم ، که به هیچ وجه پاسخ نهایی و مطلق نخواهد بود . و نه حتی بهترین پاسخ ، و نه پاسخی در تقابل پاسخی دیگر . بلکه تلاشی است برای در دسترس کردن این یافتن عیسی  ، در حد امکان ساده و اینکه بتواند قبل حصول برای همه افراد .
ایده اصلی این است که  : "عیسی را میتوان در آن پیام خوش(انجیل: معنی لغوی انجیل همان پیام خوش است ،و نه  نام کتاب ، آنچنان که نام کتاب مسلمانان قران است و ... ) یافت".،  ممکن است پاسخ خیلی واضحی به نظر آید، پس مقداری عمیق تر میشویم .

بیرون ازاعلان انجیل بسیار دشوار است که کسی بخواهد به شناخت عیسی ناصری برسد،  گفته میشود که عیسی امروز زنده است ، ولی اگر به  نزد هر قبیله ناشناخته آمازون برویم ، یابه  هر کشوری، خارج از تاثیرات جامعه به  اصطلاح "مسیحی" وارد شویم ، با بسیار مردمی مواجه خواهیم شد که حتی نام عیسی ناصری را نیز نشنیده اند.
یعنی حضور مشخص و موثر او به هیچ وجه  ظاهر و آشکار نیست.  همیشه باید حضور او را با میزان اعلان انجیل توسط پیروان  او اندازه گرفت. میتوان گفت که فارغ ازایمانمان به به دوباره زنده شدن او، عیسی برای شناخته شدن در این دنیا باید توسط پیروانش "دوباره زنده شود".
دوست دارم فکر کنم که آن پیام خوش(انجیل) شهادت آن رخداد است که هنوز در حال رخ دادن است .
به عبارت دیگر همان ملاقات مردم با آن جلیلی که تبدیل به خمیر مایه ی همه ی این فعالیت ها ی برخاسته از محبت ، آزادی ، عدالت ، و جستجوی حقیقت ازآن زمان تا کنون شده است .
برای اینکار باید به اناجیل کاننی   رجوع کنیم . تنها منبع مطمئن برای شناخت "استاد".
چیستند اناجیل؟
معمولا گفته میشود که زندگینامه نیستند با آن معنی که از زندگینامه های کلاسیک و امروزی  انتظار داریم. حتی بعضی از علما میرسند به جایی که میگویند اینها کتابهایی عرفانی و اسطوره وار (بیشتر سمبلیک و دارای معنای عمیق،  چیزی شبیه آنچه از منطق‌الطیر  یا شاهنامه فردوسی انتظار داریم ) هستند. که هیچ مطلب تاریخی در آنها یافت نمیشود ، و فقط از     ایمان عیسوی صحبت میکنند.و نه از انسان تاریخی، عیسی ناصری . در حال حاضر شناخته شده ترین و معتبرترین محققین این امر بر این باور دارند که این ادعا خیلی افراطی است .گرچه زبان اناجیل نوعی زبان عرفانی است ولی اسطوره و افسانه نیستند.  پس چه هستند ؟  
Graham Santon در کتابش " عیسی و انجیل" میگوید : "کلیسای اولیه  قبول داشت که اناجیل، تاریخ نیستند، اگر ما هم همین کار را کنیم ، باید آنها را علی رغم اختلافات  و تناقضات، موجود به عنوان شهادتی  روایی  بپذیریم،"
به عبارت دیگر اناجیل شاهدانی هستند روایی از عیسی.
همینجاست     مطلب کلیدی برای جستجوی "استاد" در اناجیل. این روایات به صورت مشخصی نوشته شده اند.
مطالب مشخص تاریخی در آنها وجود دارد که از منظرهای مشخص  به تعبیرآن دست میزنند.
به این نمیپردازند که چه اتفاق افتاددغدغه شان این نیست که پاسخ دهند چه اتفاقی افتاد ، بلکه به این میپردازند که آنچه اتفاق افتاد چه معنایی داشت . به عبارت دیگر ، اناجیل معنی یک سری اتفاقات را به ما انتقال میدهد . داستان آنچه ۲۰ قرن پیش اتفاق افتاده، به روش تاریخ نویسی مدرن  نیستند .  در این صورت عیسی کسی نخواهد بود جز  فردی تاریخی که چیزی برای امروز نخواهد داشت .
همچنین مقالات فلسفی نیز نیستند که تلاش برای انتقال ایده های خود از قالب تاریخ داشته باشند .در این صورت عیسی اسطوره ای بیش نخواهد بود متعلق به دنیایی غیر تاریخی ، که گرچه منتقل حقایق بزرگی نیز باشد . همچون اسطوره های یونانی.
اناجیل به یک فرد تاریخی واقعی اشاره میکنند.یک یهودی اهل جلیل متعلق به سده نخست. که در یک منطقه در یک دوره زمانی مشخص. مشخص زندگی کرد ، که آنچه گفت و انجام داد از یک سری واقعیات ساده فراتر میرود . و معناهایی را آشکار میکند که از زمان خود او فراتر میرود. شخصیت عیسی نمیتواند از کلام او و آنچه انجام داد جدا شود .
اناجیل به ما نشان میدهدند که عیسی تاریخی کماکان یک شخص امروزی است .
چطور؟

وقتی اناجیل را میخوانیم ، احساس میکنیم به جایی فراتر از خود منتقل شده ایم .احساس یک ملاقات را پیدا میکنیم. یک حضور برایمان حالت واقعی پیدا میکند.با آن ناصری در فلسطین قدم بر میداریم در عین حال که در راه خود قدم بر میداریم. تجربه آنهایی که عیسی را پیدا کردند را زندگی میکنیم.ولی اکنون آن را به صورت شخصی زندگی میکنیمبه صورتی که میشنویم "آن کلام" را که مارا زنده میکند.
عده ای میگویند چون عیسی زنده است ، پس کلامش زندگی میبخشد. عده ای دیگر میگویند چون کلامش زندگی میبخشد پس زنده است .آنچه مهم است این است که با خاندن و تفکر در اناجیل  به فردی بر میخوریم ، نه فردی متعلق به گذشته و تاریخ، بلکه عیسی تاریخی و واقعی و حاضر و فعال در زندگی امروزی ما .
عیسی اناجیل هنوز صاحب صورت ، بدن ،کلام  و افعال است . یک سحابی   در آسمان ، یک  ایده ساده از خوبی  نیست .
چیزی که مییابیم یک در جسم آمدن  عشق ، خدا را مییابیم در عمق زندگی یک انسان .
در اناجیل عیسی هیچ وقت در مورد خدا سخنرانی نمیکند .یا تلاش نمیکند وجود خدا را نشان دهد ،  خدا را نشان نمیدهد بلکه او را آشکار میکند،
آنچه مهم است دانش این به گوش ایستادن است.شنیدن فراخوان او برای پیروی کردنش. اکنون در سده ۲۱ Hans Densk میگاید ":"هیچ کس مسیح را نمیشناسد ، بلکه در زندگی از او پیروی میکند ". ولی کیست آن مسیح که باید از او پیروی کرد ؟
آنکه در انجیل و آن پیام خوش  آمده  که عیسی تاریخی را با معنای فرا تاریخی اش جمع کرده است .
آیا این ندا را نشنیده ایم که میگوید "بیرون بیا" همچون ایلعازر های نو  در مقابل تمام آنچه ما را تباه میکند و از بین میبرد؟ آیا همراه با او که بهش گفته شد :" من نیز تو را محکوم نمیکنم، برو و دیگر  گناه نکن " آرامش نمیگیریم؟ چند مرتبه خود را بیچاره  و ناامید یافتیم  ، همچون آن زنان در مقابل مقبره  خالی ، و دوباره زنده شدن زندگی را دیدیم چون آنکس که زندگی میبخشد را یافتیم؟ 
عیسی ی در انجیل مارا فرا می خواند که برای پیدا کردنش به جلیل برویم .جایی که او شفا داد ،از بند آزاد کرد، شان و مقام داد به بسیاری از افراد نا امید، و در مقابل این همه شکیات ، مناظرات و مقالات ومباحثات مختلف در مورد الوهیت ، میشنویم عکس را که میگفت  : "فقط خدا نیکوست".
باید یاد بگیریم  نحوه خواندن اناجیل را برای شنیدن آن انجیل(که یکتاست) و پیام خوش.مکان ملاقات با عیسی ناصری.
متونی  متوجه زیر لایه تاریخی خود است  ولی در عین حال قادر به به روز نمایی این حضور نیز هست. حضور غیر قبل توصیف  و به کلام نا آمدنی که از ورای حروف و صفحات نفس میکشد.
اناجیل مرا از افتادن به ۲ اشتباه بر حذر میدارند: اعتقاد به عیسی روحانی  همانطور که  گنوستیک  ها تبلیغ میکردند.(امروزه دوباره مد شده است) یا به عیسی اعتقاد داشت ، متعلق به سده نخست که همانجا برای همیشه  ماند.(به همچین این نیز امروزه مد شده است)
روایات دوباره زنده شدن عیسی آمده در آخر کتب ما را از این نیز بر حذر میدارند.
این متون به ما میگوین که آن فرد اهل ناصریه هنوز  امروزی و مربوط به زمان حال  است . که نباید او را در میان مردگان جستجو کرد ، بلکه او زنده است .و همانند شاگردان جدید عموآس ،همراه با یک ناشناس هستیم که همراه با ما قدم بر میدارد.
ولی  وقتی متون را میخوانیم قلوبمان به تپش میافتد و آتش میگیرد، وقتی نان را قسمت میکنیم ، وقتی به عیادت دیگری میرویم ، آن دیگری  محتاج ، آن  نا امید و بیچاره ، در این زمان  چشمان ما باز میشوند و میبینیم و درک میکنیم و میشنویم آن  ندا را که مارا به دنباله روی از خود  دعوت میکند ، یقینا آنجا عیسی را پیدا کرده ایم .



 

۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه

دلم غم دارد امشب، گرگ ها باز گروهی از ما را کشتند و ما سکوت میکنیم

خبر حمله به پایگاه اشرف توسط دولت نوری المالکی را همه شنیده اید.
فارغ از اینکه آیا واقعا چه کسی این کار را کرده (گرچه واضح است که جمهوری کثیف اسلامی پشت این قضیه هست ) آنچه به یقین مشخص است این است که ۱۰۰ نفر که نه سلاحی داشتند نه مرتکب خلاف قانونی  شده  بودند و طبق کنوانسیون ژنو پناهنده  بودند ، و طبق قرار قبلی با سازمان ملل این ۱۰۰ نفر برای اداره اموال و وسائل  موجود در کمپ اشرف  در آنجا مانده بودند.

این علاوه بر این که آنها هم که به کمپ لیبرتی انتقال داده شده اند، هنوز در آنجا هستند  و حتی آنها هم در آنجا امنیت ندارند .

و چند ماه پیش شاهد حمله توسط راکت و خمپاره  بودند.
سوال من این است چرا کسی اعتراضی نمیکند. کسانی که صدا یشان بلند است ، وسیله  دارند . پول دارند ، شبکه ماهواره ایی دارند . گه گاه میهمان شبکه های خبری BBC و VOA هم میشوند، هیچ فریادی نمیزنند  که بابا ، مگر وقتی به عراق حمله کردید قرار نبود شما (امریکا) امنیت این افراد سازمان را تامین کنید ؟
مگر قرار نشد که سازمان کمپ اشرف را ترک و به کمپ لیبرتی برود ، تا لوازم انتقال اعضا به امریکا و اروپا فراهم شود؟
پس چرا این کار را نمیکنید؟
غیر از این است که این به اصطلاح اپوزیسیون  نان به نرخ روز خور پیش خود میگویند ، خوب مجاهدین دشمن ما هستند پس اگر کسی آنها را بکشد ( خرد خرد ، ۲۰ نفر ۳۰ نفر ۱۰۰ نفر  تا این ۳۰۰۰ نفر کلا پاشیده شده و سازمان منحل شود ) چه بهتر ؟
چرا آنها که بلندگو دارند ، این را فریاد نمیکنند  که  آقای امریکا  که از من دعوت کردی بیایم در صدای امریکا لازم میدانم بگویم شما به قول خود مبنی بر تامین امنیت و انتقال اعضا ی سازمان به مکان امن عمل نکرده اید ، و آنها را در مقابل مامور جمهوری اسلامی  یا همان نوری المالکی  بی سلاح کردید ، و تنها گذاشتید ، تا آنها را ۳۰ تا ۳۰ تا ، بکشند .

شما که خود را پدر ملت میدانی ، آری شما آقای رضا پهلوی . که هم بلند گو در اختیار دارید هم وجهه لازم برای صدا بلند کردن . چرا اعتراضی نمیکنید؟
مگراینآن فرزندان ایران نیستند؟
فکر نکنید یکطرفه به قاضی رفته ام. اگر خدای ناکرده روزی جمهوری کثیف اسلامی  دست به ترور بنی صدر ، رضا پهلوی و ... کند ، من و بقیه ملت که بلند گو دستمان نیست  همین انتظار را از مجاهدین و دیگر صدا داران  خواهیم داشت.
 
امروز دارند فرزندان ایران زمین را میکشند و ما به خود میگوییم خوب حقشان است . خیانت کردند( انگار الان مسلحانه در مقابل مردم ایستاده باشند، انگار خلع سلاح نشده باشند) ، خوب حقشان است چرا در عراق مانده اند(انگار راه دیگری هم گذاشته اند برایشان). سکوت خود را توجیه میکنیم ، چه بسا در دل خوشحال هم باشیم، ولی گویا نمیدانیم  که روزی  این گرگان به سراغ ما هم خواهند آمد. به سراغ باقی ماندگان اکثریتی ها ، سبز ها ، مشروطه خواهان .....

۱۳۹۲ مرداد ۱۱, جمعه

از این ستون به اون ستون فرج است ، حالا بزار ببینیم چی میشود .

زبان فارسی شاید به خاطر ظرافت هایش ، و اینکه سرزمین اش مورد تخت و تاز های ویرانگر متعدد  یونانی ، عربی ، مغولی ، تیموری  ... قرار گرفته ، دارای ایما و اشاره های فراون است .
چیزی میگویی و منظورت چیز دیگر است .  برای اینکه میهمان زیاد نماند ، به او طرف میکنی :"خوب حالا شام هم مهمان باشید .لقمه نانی هست میخوریم " و طرف میفهمد که زیاده مانده و باید زحمت را کم کند .
در این میان اضافه بر این اشارات ، یک نوع خود فریبی ، و امید دادن بی پایه به خود . از سر ناچاری و ناتوانی در تغییر اوضاع هم وجود دارد .
یک نوع خود را دلداری دادن ، یک نوع از زیر بر مسئولیت فرار کردن . انهم با کمال احترام و تظاهر به عقل گرا  و صبور بودن .
گرگان و دیو صفتان نیز از این عادت ایرانیان تمام استفاده را برده ، به نسبت زمان آنها را یا کلا حواله به آن دنیا میدهند ،
و اینکه خدا خودش حق اینان را ازآنان خواهد گرفت ،   یا حواله به زمان نا معلوم آمدن امام زمان.
گرچه شاید خواننده بگوید اینقدر هم ساده نیست ، مردم دیگر با این چیز ها گول نمیخورند ، باید بگویم درست است .

اکنون علاوه بر آنچه بالا گفتم، حالت خیلی پیچیده تر شده ، ولی فلسفه تحمیق همان است .
حتما سالهای  پر تنش ۸۸ تا کنون  را به یاد دارید. از خود جنبش(به دلیل پیچیدگی اش) که بگذریم، بعد از فروکش کردن آن .
چند بار به خود گفتیم(به ما گفتند) تحریم ها موجب  خواهد شد این رژیم سرنگون شود .صبر کنید ، شاید اصلا امریکا(امام زمان)  آمد حمله کرد و ما آزاد شدیم. این تا اکنون ادامه دارد .

یا وقتی تنش های (به نظر من خود ساخته ی کاملا دروغین) بین احمدی نژاد و دار و دسته خامنه ای شروع شد ، به خود میگفتیم 
آی، بین مسئولین اختلاف افتاده ، این محمود پته ی این نظام را روی آب خواهد ریخت . 
با این ما به  خود این امید را میدادیم که صبر کن   یک درگیری بزرگ را در زمان انتخابات بین محمود و خامنه ای خواهیم داشت ، از آن فضا استفاده خواهیم کرد  و ....
تمام این زمان را از دست دادیم ، رسیدیم به نزدیکی های انتخابات .
گفتیم صبر کن ببینیم خاتمی یا رفسنجانی نامزد میشوند یا نه ، بعد ما حرکت خواهیم کرد . بر تبل شرکت در انتخابات کوبیدیم( بهتر بگویم کوبیدند) که آری اگر رفسنجانی  یا خاتمی نامزد شود، نظام نخواهد توانست آنها را رد صلاحیت کند .
از طرفی مشایی که جانب محمود خواهد آمد ، موجب خواهد شد نظام نتواند نه او را و نه خاتمی یا رفسنجانی را رد صلاحیت کند یا در صندوق ها دست برده ، آرا را جابجا و به اصطلاح بدزدد. پس بکوب بر طبل انتخابات که ما پیروزیم، صبر کن ببینیم بالاخره سید خندان نامزد میشود یا  نه.

که نشد و رفسنجانی آمد ، قبل از اینکه موجی شکل بگیرد، هم او رد صلاحیت شد و هم مشایی. و به ما میگفتند  که محمود کارت هایی دارد که رو خواهد کرد، و   در حال مذاکره و چانه زنی با رهبری است برای تایید صلاحیت مشایی با حکم حکومتی .که  منجر به تایید صلاحیت رفسنجانی نیز خواهد شد، چون نظام به تنهایی با مشایی به صندوق رای نخواهد رفت ، صبر کن ببینیم محمود چه کار میکند . تا آن موقع از عارف حمایت کنید و بر طبل بکوبید.

محمود هم کاری نکرد  وکاری نکرد جز زدن  حرف های معنا دار (آقای(امام زمان) ما که بیاید و گوشمالی مخالفین و  ...) که بر آن حس صبر کن ببینیم چی میشود ما می افزود.ما منفعل و آن فضای انتخاباتی که گنجی و دیگران قول داده بودند، و میگفتند که باید از آن استفاده کرد و  نباید  انتخابات را تحریم کرد، چون انفعال است و  ....

گذشت و روحانی شد منتخب ملت همیشه در صحنه ی شهید پرور .  سپس گفتند و میگویند و امید واهی میدهند به من و تو ای هموطن که تغییری ایجاد خواهد شد در جهت احقاق حقوق مردم.
فعلا که بر سر این ستون هستیم که بگذار روحانی کابینه اش را تشکیل دهد ، این سنگ محکی خواهد بود برای او.
من که با همان طرز فکر شاید دایی جان ناپلئونی خودم ، حتی این تنش های بین محمود و رهبری را ساختگی ، و همه را قسمتی از یک سناریو میبینم.
فکر کن، مگر میشد محمود ی که با کودتا بر سر کار آمد با تمام حمایت رهبری ، بعد از ۸ سال به صورت عادی از قدرت کنار رود ، بدون تشنج با رهبری و کمی پاک کردن دستان او از خون مردم و سلب مسئولیت از او و دستگاهش.اکنون واقعا نظام به  یک روحانی نیاز دارد ، برای ترمیم رابطه خود با مردم و دنیا .ولی این بار  کنترل شده و نه مثل سال ۷۶.
یا مگر میشود بعد از یک دوره تشنج با تمام دنیا یک دوره پر تشنج دیگر با کسی مثل جلیلی  را آغاز کرد؟ خوب این میشود آغاز جنگ ، که فعلا مد نظر هیچ کس نیست (نه نظام  اسلامی ایران و نه قدرت های خارجی)
سیاست دنیای کثیفی ست، ایران ما هم  با منابع انسانی وسرزمینی خود، مثل گاوی ست که دوره بارداری، شیر دهی ، پرواری، سربری و قصابی  خود را دارد.
فعلا گویا سمت سوی ما از حالت شیر دهی(تحریم و خروج سرمایه انسانی و مالی با آن سرعت ۱۰ سال اخیر) خارج شده  به سمت دوباره پروار شدن میرود.
حتما کسانی هستند که میگویند ، چه میگویی پیر داوود ، صبر کن ببینیم روحانی چه کابینه ایی تشکیل خواهد داد
 

۱۳۹۲ مرداد ۲, چهارشنبه

فرار از اسلام و نوستالژی استبداد

آقای مهاجرانی ! « فقیه دقیق النظر » همین است؟

از  وبلاگ روزنویس مجتبی واحدی 

seyedmojtaba-vahedi.blogspot.com/2013/07/blog-post_24.html


 دکتر عبدالکریم سروش در یکی از نوشته های خود ، نقدی   را متوجه « محمد مؤمن » عضو شورای نگهبان کرد .  اگر چه مخاطب ظاهری سروش ، این عضو قدیمی شورای نگهبان بود اما در واقع، دیدگاهی به نقد گذاشته شده بود که « بهتان زدن به دیگران » را به بهانه مقابله با کسانی که  «بد دینان و بدعت گذاران  در دین» نامیده می شوند، تجویز می کند . تقریباً بلافاصله پس از انتشار « نقد نامه » سروش ، دکتر عطاءاله مهاجرانی دست به قلم شد و به دفاع از محمد مؤمن پرداخت زیرا به ادعای او « آیت اله مؤمن قمی از زمره فقیهان آزاده و دقیق النظری هستند که همواره کوشیده اند در طرح نظر خود از معیارهای اصولی و ارزشی فقهی فراتر نروند و سلیقه سیاسی مختار را بر نظر فقهی خویش حاکم نکنند ».
حقیقت آنست که من خود را فاقد اهلیت برای ورود به محتوای بحث می دانم اما  پس از خواندن نامه آقای دکتر سروش و پاسخ آقای دکتر مهاجرانی ، رفتار آقای مؤمن در انتخابات مجلس هفتم را به یاد آوردم .آن رفتار نشان می داد ـ و می دهد ـ که آقای محمد مؤمن ،  بهتان زدن  به رقبای سیاسی حزب خویش ـ شورای نگهبان ـ را مجاز می شمارد . در آن انتخابات ـ که قاعدتاً همسر آقای مهاجرانی ، آن را به خوبی به یاد می آورد ـ شورای نگهبان ، بیش از دو هزار نفر از کاندیداهای غیر همسو را   رد صلاحیت کرد . رفتار شورای نگهبان در آن زمان آنچنان رسوا بود که حتی افرادی مانند حبیب اله عسگر اولادی نیز به فغان آمدند . با اوجگیری اعتراضات ، ابتدا  « پیر خرفت شورای نگهبان » وسپس محمد مؤمن ، مأموریت « توجیه رد صلاحیت ها » را به عهده گرفتند . احمد جنتی  در یک اظهار نظر عام ،همه رد صلاحیت شدگان را زیر سؤال برد و اظهار داشت :« برخی از رد صلاحیت  شدگان ، نماز می خوانند  وسایر فرایض مذهبی را انجام می دهند ودر عین حال ، کلاهبردار هستند » . محمد مؤمن هم در گفتگویی که روز بیست و پنجم دی ماه ۱۳۸۲ با خبر گزاری ایرنا انجام داد به دفاع مطلق از عملکرد حزب حکومتی خود ـ شورای نگهبان ـ پرداخت و اظهار داشت : « وقتی می دانیم آدمی هرزه و جاسوس است اما در وزارت  اطلاعات اسمش نرفته یا آنان اظهار نظری نکرده اند آیا  این فرد می تواند به مجلس برود ؟»‌  
فکر نمی کنم   برای اثبات  اعتقاد آقای مؤمن  به « تجویز بهتان به مخالفان  »   توضیح بیشتری لازم باشد. آن زمان ، مقاله ای در آفتاب یزد نوشتم و این پرسش را مطرح کردم که وقتی وزارت اطلاعات به عنوان متولی شناسایی جاسوسان ، نه تنها هیچ اظهار نظری در مورد یک فرد نکرده بلکه حتی نام او را در اختیار ندارد شورای نگهبان چگونه به جاسوس بودن آن فرد یقین پیدا کرده  و او را رد صلاحیت می کند؟  آقای مهاجرانی می داند که سیستم اطلاعانی جمهوری اسلامی با سخاوتمندی فراوان ، بسیاری از منتقدان را جاسوس می داند . از نظر آن سیستم ، هم « مهاجرانی » جاسوس است هم « سروش ». در عین حال آقای مؤمن برای توجیه اقدام سیاسی شورای نگهبان  و رد صلاحیت شریف ترین انسان ها ، به راحتی کسانی   را « جاسوس» و « هرزه » نامید که حتی دستگاه اطلاعاتی « هرزه پرور جمهوری اسلامی » حاضر نمی شد جاسوس بودن آنها را تأیید کند. ممکن است کسی بگوید که این اظهارات مربوط به دوره ریاست جمهوری خاتمی است که وزارت اطلاعات ، تا حدودی منزه تر از دوره فعلی بود. اما در آن زمان ، علاوه بر وزارت اطلاعات، دستگاههای اطلاعات موازی  و قوه قضائیه نیز به شدت فعال بودند و  گزارش های آنها می توانست معیار قانونی برای رد صلاحیت افراد باشد. اظهارات محمد مؤمن هم پاسخ به کسانی بو که مدعی بودند هیچیک از نهادهای قانونی کشور، مدرکی دال بر فساد یا محکومیت آنها در اختیار شورای نگهبان نگذاشته است .
آنچه در بالا آمد نشان می دهد دیدگاه فقهی  آقای مؤمن هر چه باشد، او ایراد اتهاماتی همچون « هرزگی » و «جاسوسی » به مخالفان سیاسی خویش را مجاز می شمارد . آقای مهاجرانی می تواند در خلوت ، از همسر فهیم خویش ، نام عده ای از رد صلاحیت شدگان در انتخابات مجلس هفتم را سؤال کند تا بداند « اظها نظر کلی آ قای مؤمن » که درواقع  پاسخ به اعتراضات  نسبت به ردصلاحیت افراد شناخته شده بود  ذهن ها را به طرف چه کسانی می بُرد و آنها را در مظان « هرزگی » و « جاسوسی » قرار می داد.راستی آیا از یک فقیه « دقیق النظر» چنین « هرزگی در اظهار نظر » قابل قبول است؟ 
پایان مطلب.
////////////////////////////////////////////////////////////////
آنچه مرا به این وادشت که به این نوشته اشاره کنم ، مطلبی است که مدتی است مرا به خود مشغول کرده ،
میبینیم هموطنان عزیز به خاطر دگراندیشی و موافق نبودن با آنچه حکومت ننگین اسلامی انجام میدهد یا در زندان هستند یا خانه نشین یا آواره این سو و آنسو ،
این نه فقط در ایران اتفاق می افتد ، بلکه همه جا مسلمانان از دست دیگر مسلمانان فرار میکنند  به کشورهای کافر یا مشرک اروپایی  پناه میبرند  ، نوستالژی آن اسلام هنوز در قلب و روحشان است ، و در صدد احیای آن اسلام ناب محمدی خویش در کشور خود  هستند ، یا حتی به  ایجاد آن در کشور کافری که در آن ساکن هستند  فکر میکنند.
کم هستند کسانی که قبول میکند که این همان اسلام سیاسی یا در کل هر دین سیاسی  است که در واقع از آن فرار کرده اند .
این نیست که فقط  خمینی گجستک یا خامنه ای یا جنتی  یا  ... هستند که ظالمانه به نام اسلام حکومت میکنند ،این درست است ولی تمام ماجرا نیست ، اگر همین آقایان هم به قدرت برسند و اسلام خود را سوار کنند ، همین میشود که دارد میشود .
ترس من از این است که اینآن نه از روی نادانی بلکه از روی اقل و دانسته این را میکنند . در طمع رسیدن به قدرت و چاپیدن این مملکت .
نادانی را درمان است، ولی کسی که خود را به خواب زده را نمیشود بیدار کرد .

۱۳۹۲ تیر ۲۹, شنبه

همیشه خودت باش و ایستاده هموطن .

خبر بریده شدن درختان خیابان پهلوی سابق ، یا همان خیابان مصدق ، یا همان خیابان ولیعصر را شنیده اید، مطلبی خواندم در سایتی که به استعاره میگفت که آنها ایستاده میمیرند .
چندی بعد خبر استرالیا و قوانین جدید پناهندگی آن که دیگر کلا هیچ پناهنده ای که غیر قانونی وارد مرز آن شود را نمیپذیرد را خواندم.
در همان روز خبر شورش هموطنان عزیز به اصطلاح پناهجو که در جزیره نائورو  اسکان موقت داده شده بودند، را خواندم.

همزمانی این اخبار مرا به فکر انداخت و منجر به نوشتن این مطلب شد .
که جهات مختلف و شاید نامربوط به هم داشته باشد . 
اولی که زیاد برایم مهم نیست ولی برای ثبت در تاریخ میگویم یک شرم باد بر دولت استرلیا است ، که جربزه این را ندارد که از کنوانسیونی که امضا کرده ، خارج شود و بشود مثل بقیه کشور هایی که اصلا  وظیفه ای برای کمک به دیگر مردم را برای خود قائل نیستند . و به جای آن این شتر سواری دولا دولا را راه انداخته اند .شرم بر تو، شرم . جالب اینجاست که عضو شورای امنیت هم هستی ، در حمله به عراق و افغانستان  بدون مصوبه سازمان ملل همراه جرج دبلیو بوش و رفیق انگلیسی اش  هم که بودی، حد اقل مسئولیت پذیر باش . 

دیگری این است که ای هموطن ، که رفتی رای دادی ، و وقتی پرسیدم به چه امیدی میروی پای این صندوق آغشته به خون ، گفتی میروم حداقل دلار ارزان شود ، تحریم ها برداشته شود ، میروم رای میدهم که در این خراب شده  بشود زندگی کرد .
چرا باید خطر کنم ، میدانی بدون آن مهر در شناسنامه شاید بعدا نتوانم شغل بهتری پیدا کنم ، شاید  ......

رفتند و رای دادند و دلار کمی ارزان شد ، آنها که پول داشتند دلار خریدند و هر یک راهی را پیش گرفتند از سر ناچاری .
حالا مهم هم نیست که تعدادی درست بعد از انتخابات اعدام شدند ، یا هنوز در زندانند ، قرار هم نیست بیایند بیرون .

دلار خریدند و رفتند ، و ما را تنها گذاشتند ، اصلا هیچ وقت با ما نبودند. یا در صف ساندیس بودند و ما این طرف ، یا در خانه نشسته بودند  در حال تماشای  جدید ترین فیلم هالیوود از تلویزیون ضرغامی، در حالی که بقیه در خیابان بودند ،

حالا شندیده ام  عده ایی از همان ها به اصطلاح از ترس جانشان به نمایندگی از تمام زندانیان سیاسی ، کشته شدگان  آوارگان  ... سر از استرالیا در آورده اند ، و برای احقاق حق پایمال شده شان توسط دولت استرالیا ، شجاعانه دست به شورش زده اند ، و اینبار دیگر در خانه ننشسته و همگی مبارزین قهاری گشته اند ، اعتصاب غذا میکنند ، تظاهرات میکنند  ....
براستی برای آنچه برایشان مهم است حاضر به دادن هزینه هم هستند .
کاش اینها خودشان میبودند نه آدمک هایی در پوست مبارز سیاسی ، مذهبی  ... که بعد از گرفتن اقامت از کشور میزبان ، با کمال افتخار    اگرگذرنامه عنکبوت نشان  جمهوری اسلامی را تا به حال نگرفته اند یا آنرا از دست داده اند ، جلو لانه این عنکبوت صف میکشند و بعد از بازگشت ظفرمندانه به کشور ، پز اقامتشان در خارج را به من و امثال من میفروشند  و میگویند شما داخلی ها اصلان نمیفهمید دموکراسی چیست ، سکولاریزم چیست  ....
کاش همینجا میماندند و همچون چناران خیابان مصدق  مغرور و ایستاده، گرچه خسته و شاید خمیده ، حق خود را طلب میکردند و به دروغ و تزویر دست نمی یاختند.

ندا ، سهراب ، ستار ، ... شما آسوده بخوابید که ما بازماندگان فقط به دنبال منافع شخصی خود هستیم.

۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه

خرِ آقا و « پل حماسه سیاسی »



خر آقا و عواملش از پُل « حماسه سیاسی » گذشت . دبّه های آنها شروع شد. قابل توجه برخی خوش خیال ها:
عسگراولادی قبل از حماسه سیاسی : به عنوان یک عضو هیات منصفه می‌گویم که من موسوی و کروبی را در فتنه 88 مجرم نمی‌شناسم
http://khabaronline.ir/detail/270758


عسگر اولادی بعد از حماسه سیاسی : قابل تردید نیست که موسوی و کروبی فرمان شورش خیابانی صادر کردند با بیانیه‌های تند و افراطی مسبب قتل شده‌اند ده‌ها نفر در اغتشاشات کشته شده‌اند.. آنها میلیاردها تومان به مردم به‌ویژه کسبه خسارت زدند باید جوابگو باشند. این را باید دادگاه و قاضی مجازات آن را تعیین کند.
 
 
از وبلاگ شخصی مجتبی واحدی seyedmojtaba-vahedi.blogspot.com

ماجرای سفر من و خدا با دوچرخه

مطلبی از سایت مرکز پزوهش های مسیحی


cycling2زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.
اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد. به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى. ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار.اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.
آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم. یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سر او ركاب مى‌زدم. حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت. او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداكثر سرعت براند. او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.
گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم. بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت. او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم. هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.
و ما باز رفتیم و رفتیم. حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند خیلى سنگین‌اند و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود. او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.
او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند.
من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم. این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد. هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید:
«ركاب بزن....» *

۱۳۹۲ تیر ۱۸, سه‌شنبه

مذاهب اقتدارگرا ، مذاهب فراخوان گرا

مذاهب اقتدار گرا به یک موسس یا بنیانگزار نیاز دارند.یک  بنیان گزار که آن را بنا کند و بنای آنرا خود شخصا به اتمام رساند ، یا اگر نمیتواند آنرا به اتمام برسند به صورت دقیق و مستند ، راه و روش اتمام کار را از قبل به شاگردان و پیروان آموزش دهد . وگرنه با ناپدید شدن موسس ، اگر بنا ناتمام باشد ، تمام تلاش های او بیهوده خواهد بود . ولی اگر بتواند بنا را تمام کند ، یا شاگردانش بتوانند از طریق دستور عمل او بنا را تمام کنند ، میتواند راحت باشد  که این بنا تا مدت های طولانی شاید برای همیشه پا برجا باشد .

 در مقابل مذاهب فراخوان گرا هر در جای پای کارنده ی بذر متولد میشود ، هنگامی که زمین خوب و به اندازه کافی برای گرفتن بذر مساعد باشد.
کافیست که بذر پاش گذر کند و دانه ها را در باد بپاشد . هنگامی که آن بذر شرایط کافی برای رشد خود را بیابد ریشه خواهد و به نسبت حاصلخیزی زمین، آب دریافتی  و ... میوه خواهد داد . یکی کمتر دیگری بیشتر .   تا زمانی که هنگام برداشت محصول فرا رسد .
پس از هربار برداشت محصول ، بذر پاش باید دوباره کار خود را تکرار کند ، وگر نه زمین تبدیل به زمینی بایر پر از علف های وحشی یا هرز خواهد شد .

بنیان گزار یک مذهب اقتدار گرا میتواند ناپدید شود،     ولی دین او در یک هاله مقدس ساکن  ( یا  دست نزدنی )  خواهد ماند ،که گه گاه آن بنیان گزار و دستورات او را برای خود   با حالت تقدس گرایانه یاد آوری میکند ،تا جایی که او را از حالت انسانی خارج  ، شخصیت او را در دین قوی تر میکند .
 ولی در مقابل مذهب فراخوان گرا  بدون گذر دوباره بذر پاش ، بدون فعالیت مداوم  او از طریق انسان هایی برانگیخته شده توسط او ، به خاطر تهدید های زیاد و امکانات کم در برهه هایی از تاریخ خود ،  شکنندگی بسیار  ... همواره در معرض  ناپدید شدن قرار دارد .
 هیچ کس نمیتواند حالت دقیق  بذر اصلی را به خاطر بیاورد  -در حالی که خاطره ای از آن را دارد- .تا اینکه دوباره بذر پاش اصلی دوباره باز گردد ....
////////
پانویس:
اقتدار گرا به این معنی که مقتدری وجود دارد و پیرو موظف به پیروی از دستورات و فرامین اوست.   وجدان مستقل بسیار تضعیف شده ، و همواره با قوانین و دستورات محک زاده میشود ، اگر مخالفتی بین وجدان فرد و دستورات پیش بیاید برای مومن ماندن این آن دستورات هستند که حرف آخر را میزنند .و نه وجدان فرد .در اینجا ۲ اصل   این موضوع به تفصیل توضیح داده شده .

۱۳۹۲ تیر ۱۶, یکشنبه

آیا دستگیری ۵۰ نفر واقعا به خاطر آب بازی و ایجاد شادی بود؟

خبر را خود خوانده اید دستگیری ۵۰ نفر از ۵۰۰ نفر حاضر در مراسم آب بازی (من نیمدونم چرا میگن مراسم؟ ، مراسم نیست که،... حالا بگذریم )
که با فراخوانی از طریق فیسبوک انجام شده بود . حالا کلی مطلب اینور و انور هست در نکوهش حکومت که چرا نمیگذارند مردم شاد باشند، و اینکه حکومت این کار را کرد به خاطر اینکه نمی خواهد مردم شاد باشند.
گرچه این شاید واقعا درست باشد ، ولی به نظر من دلیل اصلی نیست.
دلیل اصلی اصل موضوع ایجاد فراخوان، و جمع شدن یک عده از طریق اینترنت است .
چون اگر مردم ببینند که این فراخوان برای ۵۰۰ نفر کار کرد . خوب چرا فراخوان عمومی نداد برای مثلا گرانی ، سهمیه بندی های دانشگاه ها ، اعتراضات صنفی کارگری، مشاغل  ....
تا برسد به فراخوان ۲ میلیونی برای مثلا تحصن در میدان آزادی  (یعنی میشه یه روز ؟ اگر بشه چی میشه ) که با تجربه به دست آمده از قبل و مبارزات مصریان و دیگران ، دیگر مردم از میدان بیرون نخواهند رفت تا اینها حاضر به انتخابات آزاد بشوند .
 
 

۱۳۹۲ خرداد ۲۹, چهارشنبه

برو با همین قدرتی که داری

 Alain Houziaux
گوش کن ، برادر ، آیا خود را واقعا ناتوان میبینی ؟ خسته ایی از همه چیز ، بیشتر از همه  از خودت .
ولی به یاد بیاور که در جایی در کتاب قدیم نوشته شده است  : " برو با همین قدرتی که داری. آیا این خدا نیست که تو را می فرستد ؟ " داوران ۶ ، ۱۴ .

 فقط همین نیرو هایی که در اختیارت هستند را داری، علی رغم این برو . این نیروها توسط همان به  تو داده شده است که خورشید و دیگر ستارگان را به حرکت در میاورد.درست این  است که کافی باشد ، و کافی خواهد بود .
باید بیاموزی فقیر بودن را ، و قدم برداشتن علی رغم  آذوقه کم . باید ایمان داشته باشی با امید و نشانه های کم .
امیدوار بودن در عین کم امیدی.
عشق بورزی علی رغم کمی محبت .
یک گیاه باید بیاموزد چگونه در جایی رشد کند  که کاشته شده . و فقط با آن چیزی که دارد ، نمیتواند محل، و خاک  کاشته شدنش را انتخاب کند ، ولی  میتواند از همان استفاده کند. این درست است که نمی تواند دنیا را تغییر دهد ، ولی ساده ترین گیاه صحرایی میتواند  به اندازه خود زمین را گل افشان کند .
فردا را طوری آماده کن که گویا روز آخر زندگانی تو زیر نور  این خورشید است ،  و شاید اولین روز یک زندگی جدید باشد .
یقینا گزینه های زیادی نخواهی داشت ، ولی همین ها هم کافی هستند . تو سنگ خود را بگذار ، خدا خانه را بنا خواهد کرد . تو بذر خود را بکار ، خدا آن را رشد خواهد داد . تو زخم را ببند، خدا آنرا شفا خواهد داد .
 یکی از همین روز ها ، شاید به زودی ، از میان درب نیمه باز خانه ات ، سکوتی آنچنان آرامبخش وارد شود ، که تمام تلخی های روزگارت را بپوشند ، آنچنان نوری که به سایه ها، غم ها  حمله کند ،  
آنچنان عشقی که دیگر هیچ ضجه ایی، ناراحتی ..را  نخواهد گذاشت.
تو سنگ خود را بگذار .  آنچنان که دیگر پسران خدا گذاشتند 

ترجمه پیر داوود مسیحی اگنستیک  

۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه

مساله چاقی ، گرفتن رژیم و ربط آن با انتخابات و خود فریبی

نیمدانم آیا تا به حال خواسته اید  وزن کم کنید یا نه. اصلان اضافه وزن دارد یا نه . ولی هستند کسانی که میخواهند وزن کم کنند و میدانند چاره کار چیست و چگونه عملی میشود .
عده ایی ورزش میکنند ، عده ایی کم میخورند ، عده ایی هم هردو این کار ها را انجام میدهند .

آنها که ورزش میکنند ، گاها  دچار این خود فریبی میشوند که خوب چون ورزش میکنند و خیلی خسته هستند ، کلی هم عرق کرده و زجر کشیده اند ، پس میتوانند کمی بستنی، شکلات یا یک بشقاب اضافه پلو بخورند ، ماشالله ورزش کار هستند و بدن نیاز به پروتئین و انرژی دارد .
از این طریق حس گناه ، و منفعل بودن در مقابل چاقی و زیاد خوردن را از خود دور میکنند .
بعد از مدتی هم ورزش را کنار میگذارند و عادت زیاد خوردن هم به عادت های قبلی اشان اضافه شده است .

همین اتفاق برای آن بازاری هایی که خون مردم را در شیشه میکنند بعد نزری امام حسین میدهند و با خمس و .. مال خود را حلال و کمی وجدان خود را ساکت میکنند.

اکنون هم مردم در هیجان اینکه به ظاهر رای شان شمرده شده هستند، و اساسا گویا فراموش کرده اند واقعا آزادی چه بود ، الان چه شده است .
با این حرکت خود را راضی کرده اند که در برابر شریط موجود  حرکتی کرده اند، منفعل نیستند و در حال مبارزه هستند ،
اگر این را ادامه میدادند ، گله ایی نبود، 
اگر درخواست های خود را ادامه میدادند به آزادی زندانیان ، آزادی مطبوعات ، آزادی تجمعات ، تشکیل گروه ها ، سازمان ها ، ساختن جامعه مدنی ... تا رسیدن به دموکراسی.

ولی این طور نیست ، با بهانه اینکه خوب ما رای دادیم، روحانی شد رییس جمهور ، حالا نوبت اوست که بیاید مرا نجات دهد .
گرچه خود به واقع میدانند که نه روحانی میخواهد ، نه به واقع میتواند .

علی رغم اینکه همه به این معترف هستند که روحانی به هیچ وجه در جهت تضعیف جمهوری اسلامی حرکت نخواهد کرد ، ولی باز  او را وکیل خود میدانند و امید به این دارند که او یا خاتمی یا رفسنجانی  کاری کند .  
این شامل آنها که رای نداده اند هم میشود ، خوب مبارزه منفی کرده اند  دیگر ، نافرمانی مدنی کرده اند . دیگر چه میخواهید که بکنند .
الان دیگر میتوانند هر دو این گروه ها ، با وجدان راحت به خود بگویند خوب این هم فعالیت سیاسی ما ، بریم در خیابان ولی عصر یک بستنی شکلاتی یا خامه ای بزنیم تو رگ ، برو بچ و داف ها رو هم ببریم ،صفا سیتی.

۱۳۹۲ خرداد ۲۲, چهارشنبه

ما همیشه مسئول هستیم .

ما همیشه مسئول کارهایمان هستیم، همینطور مسئول آنچه نمیکنیم ، مسئول سکوتمان ، مسئول تحمل نادرستی ها، حواله دادن
 مسولیتمان با این ادعا که ما دعا میکنیم خدا عمل میکند ، یا اینکه حواله دهیم به آن دنیا یا ... .
اگر تنها یک چیز را از مسیح بیاموزیم ، آن اگر اعتراض کردن ، ساکت نبودن ، در مقابل هر آنچه فکر میکنیم نادرست است باشد ، شایسته ایم نام مسیحی بر خود نهیم.
اگر کمکی میتوانیم به کسی کنیم دریغ نکنیم ، اگر ناراستی دیدیم و از دست ما خارج است حداقل ساکت نباشیم .
با دعا و گفتگو با خدا مانند یک کشتی در دریا مسیر و آرمانهایمان را با خود و او دوباره تنظیم میکنیم و به حرکت ادامه میدهیم ، نه اینکه تنها حرکت ما همان دعا کردن باشد و منتظر معجزه باشیم که مثلا کودک گرسنه همسایه امشب شکم سیر بخوابد ، یا مرد همسایه امروز همسرش را کتک نزد ،....

درسته که در کهریزک به مردم تجاوز شد ، اما نظام مظلوم تر است !


 
 مطلب جالب که  کپی شده از وبلاگ دموکراسی واجبتر از نان شب 
به خود وبلاگ   هم سر بزنید مطالب جالبی دارد  



درسته که بردیمتون کهریزک و بهتون  تجاوز کردیم ، 

درسته که با ماشین از روتون رد شدیم ،

درسته که با تیر تو گردن ندا زدیم ،

درسته که جیک بزنید میزنیم تو سرتون ،

درسته که نون ندارید بخورید ،

درسته که در فقر و گرسنگی به سر میبرید ،

درسته که بچه هاتون تو مدرسه بخاری ندارند ،

درسته که پول نفتتون رو به  سوریه و لبنان و فلسطین میدیم ،

درسته که پولی که باید بشه مدرسه و بیمارستان تو ایران میشه حرم واسه امام حسین تو عراق ،

درسته که رهبرای جنبش سبزتون دو ساله در حصر اند ،

درسته که هزاران زندانی سیاسی داریم ،

درسته که تو دنیا ابرو ندارید ، 

درسته که جوونای مملکت آواره تو غربت اند ،

درسته که ده ها هزار پناهنده آواره داریم ،

درسته که در اعدام نوجوان ها و جوان ها تو دنیا رکورد داریم ،

درسته که جلوی درس خوندن و کار کردن زنها رو گرفتیم ،

درسته که فرهنگتون رو نابود کردیم ،  

درسته که ایران تون رو به طور کامل ویرون کردیم و صداتونم در نیومد اما واقعا به نظام ظلم شده ، این نظام هست که مظلوم واقع شده .

آقای خاتمی ... ای کاش فقط  حمایتت رو از آقای روحانی اعلام میکردی و با این جمله ات اینجوری نمک به زخم ما نمیپاشیدی .تو و امثال تو سه نسل از مردم من رو نابود کردین ...

در آخر باید های و های گریست به حال مملکتی که در بهترین حالت ممکن , یک ملا بشه رییس جمهورش .

آی مردم ، خضوع کنید ، چشمها بر هم کشید

آی مردم ، خضوع کنید ، چشمها بر هم کشید ،  آفتاب جل جلاله محمدی ، اختر تابناک ولایت ، انور من الشمس ، ضل ظلاله الهی ،
یگانه نایب بر حق ابولقاسم المهدی عج ، ارواحکم  فداه ، ولی نعمت کل مسلمین جهان ، ....
از فرزند برومند خویش خواستند که از اندرونی بیرون آمده تا به شما مردم بگوید
                                      من رفتم و فرزند من آمد خلف صدق      او را به‌ خدا و خداوند سپردم 
 هموطن گرچه شنیدن این تلخ است ، ولی اگر برای سرنوشت خود و کشور خود تصمیم نگیریم، دیگران هستند برای ما تصمیم خواهند گرفت، حالا این مجتبی نشد مصباح ، مصباح نشد یکی دیگه ، یا اصلا بساط کهنه  ولایت فقیه را  جمع میکنند بساط نو و استبداد نو برپا میکنند . اینبار به نام دیگر ، القاب دیگر، که تا من و تو به خود بجنبیم و بفهمیم چه شده یک ۲۰ ۳۰ سالی میگذرد ، و همین طور .
آنچنان که از مشروطه گذشت و به کودتاهای پی درپی منجر ، و در نهایت به انقلاب ۵۷ و کشتار ۶۷  و  ۷۸  ، ۸۸ ، ....

من میروم رای میدهم ولی شما این کار را نکنید

میگوید بیا برو رای بده . میگویم به چه کسی ؟ برای چه؟
میگوید به هر کس که میبینی نظرش به نظر تو نزدیک است . میگویم اووه . نظرات و ایده های من کجا نظرات  و ایده های این آقایان کجا.
میگوید خوب بالاخره یکی از باقی بهتر است دیگر . یا کمتر بد است. میگویم اصلا مگر رای مرا خواهند شمرد .
میگوید خوب برو رای سفید بده که بفهمند که تو به وضع موجود معترضی. میگویم دلت خوش هست ، مگر اینان نمیدانند که همه  معترضند. تازه اگر هم بفهمند چه دردی از من دوا میشود . حتما میایند و میگویند خوب ای مردم معترض دردتان چیست آزادانه بیاییید و بیان کنید .
 میگوید خوب این روحانی که بهتر است ، هرچه باشد فرقی بین خاتمی و احمدینژاد است ، دولت روحانی تشکیل شود که بهتر است از دولت نمیدانم مثلا همین جلیلی  یا  ولایتی .
میگویم ، باز برگشتی عقب .فرضا اکثریت به روحانی رای دادند و حکومت پز حماسه سیاسی را به ما ملت و کل دنیا داد ،
مگر ۴ سال پیش همین کار را نکردیم؟  رای ندادیدم ؟ اینها هرکه را که بخواهند از صندوق بیرون میاورند .
میگوید با رای ندادن تو مشکلی حل نمیشود ، به قول خودت اینها هرکه را میخواهند از صندوق می آورند بیرون . ولی برای تو بهتر است بروی رای بدهی ،ولو سفید .
میگویم باز شروع کردی .سفید و غیر سفید ندارد که ،اصلا خوانده  نمیشود ،( صدایم بلند میشود ،خجالت میکشم و سرم را پایین می اندازم)
پدرم سرش را به زیر می اندازد، اهی میکشد و میگوید ، پسرم من همه اینها را که  گفتی  خود میدانم. من خودم هم رای نخواهم داد، ولی تو ..... 
من دیگر پیر شده ام ، پرونده ات هم که هنوز باز است، خانه هم در گرو . برو یک مهری بزن بر آن شناسنامه با آن آرم عنکبوت مانندش .
حالا اگر خیلی وجدان درد میگیری، ببین شاید بتوانی اصلا برگه رای را به صندوق نیانداز. البته فرقی ندارد  چون آنها که نمی خوانند ، مهم آن صف لعنتی است که جلو صندوق تشکیل میشود ، برای عکس و فیلم گرفتن و بعد پز دادن با آن در داخل و خارج.

نمیدانم پسرم،نیمدانم، هر کاری دوست داری بکن به هر حال این زندگی توست .من که خود رای نمیدهم .

میگویم پدر ، وجدان من بیشتر درد خواهد گرفت اگر تو از من ناراحت باشی، یا موجب درد سر بیشتر از این شوم برای تو .
صبح اولین نفر خواهم بود برای رای دادن ( مهر زدن بر شناسنامه) که صفی هم درکار نباشد .برگ رای هم فرقی ندارد که سفید باشد یا نام کسی بر آن . یا اصلا برود به صندوق یا نرود .

من میروم و رای میدهم ، ولی شما این کار را نکنید ، به دوستان و همکاران هم بگویید اگر مجبور نیستند نکنند ، معنی مجبور بودن را هم خود میدانید چیست، نه اینکه به خاطر استخدام شدن احتمالی آن هم در چند سال دیگر بگویند مجبور هستیم .

(این را میگویم و در دل هنوز نمیدانم چه کنم ، ولی به احتمال زیاد رای نخواهم داد  )
حالا سالن رای دادیم یا ندادیم ، چه فرقی میکند وقتی اکثر مردم خاموشند. سواد سیاسی بسیار کمی دارند .
چه بسیار خوانده ایم در این سو و آنسو که مخالفان (مخصوصا خارج نشنیان) دم از دموکراسی خواهی و آزاد منشی میزنند و سودای  کشت و کشتار به اصطلاح آخوند ها  و بسیجی ها را در سر دارند وقتی طقی به طوقی بخورد . میخواهند دین فقط در مسجد باشد، کسی حق ابراز آن را نداشته باشد، این یعنی از آن طرف پشت بام افتادن .
یا سودای بازگشت حضرت همایونی را  در سر دارند چون آن موقع دلار ارزانتر بود یا  پاسپورت ایرانی معتبرتر بود، مهم نیست آزادی بود یا نبود.
یا دم از برابری انسانها میزنند ، بعد صحبت از نژاد برتر آریایی میکنند ، همسایگان ایرانزمین را خوار  میبینینند ، یکی را ملخ خور ، دیگری را خر میشمارند ، غافل از اینکه ایران تنها شامل یک قومیت نیست .
آن دیگری هم به جای بازگشت به اصل، دم از جدایی میزند ، گویا جدا شدن از ایران و کسب استقلال هدف است ، و نه رسیدن به آزادی و دموکراسی .
یاد آن پیر مرد می افتم که قبل از مرگ به پسرانش گفت بروید هر کدام تکه چوبی بیاورید می خواهم نصیحت تان کنم .

عده ایی هم که سعی در چسباندن خود به بدنه این رژیم دارند تا بتوانند به دانشگاه روند ،بورسیه خارجه بگیرند ، معافی سربازی بگیرند ، شغل راحت داشته باشند ، در یک کلام بشوند عمله ظالم و کمک کنند تا ظالم آنها و بقیه همتوطنانشآن را بکشد و استثمار کند .

هوا بس ناجوان مردانه سرد است .یائس و نامیدی حکم شده  و تنهایی نمی شود کاری کرد، 
هموطن هر جا که  هستی شمعی بیافروز، روشنمایی ده به دوستان و اطرافیان ، روشنی بگیر از آنان که میبینی روشنترند .
هدف را فراموش نکن ،گرچه شاید از ما گذشته باشد ولی فرزندانمان در آزادی زندگی خواهند کرد، هر گاه همه آزادی خواهد باشیم.

۱۳۹۲ خرداد ۱۱, شنبه

دیشب خواب بهشت را دیدم

Ron Ferguson 
دیشب خواب دیدم در بهشت هستم 
آنجا کسانی را دیدم که اصلا فکر نمیکردم در آنجا جایی برای آنها باشد .
ولی هیچ نگفتم.
پس  از چهره های  شگفت زده شان متوجه شدم  که آنها هم انتظار دیدن مرا آنجا نداشتند
.............................
این اینترنت کند ایران هم که ما را کشت ، والا با این نوناشون

۱۳۹۲ فروردین ۲۲, پنجشنبه

مساله الوهیت عیسی

مساله الوهیت عیسی هیچ وقت مبحث ساده ای نبوده است.  مشکل از زبان آغاز میشود. عهد جدید   به خاطر اینکه به زبان یونانی نوشته شده است به  "روش یونانی"  هم تفسیر شده است، ولی عمق مطالب آن یهودی است. همینجاست که مطالب به هم گره میخورند. اگر بخواهیم در مورد الوهیت عیسی مسیح  به " روش یونانی "  صحبت کنیم مساله بسیار روشن است ، ولی اگر بخواهیم به " روش یهودی "  به مساله بپردازیم قبل از آن باید به یک مساله توجه کنیم.
فرد یونانی می پرسد  : خدا چیست؟
فرد یهودی میپرسد : کجا می توانم خدا را پیدا کنم؟

بنابر این محل بحث این نیست که آیا عیسی خدا هست یا نیست. بلکه بحث این است که به چه سوالی میخواهیم پاسخ دهیم.
برای یونانی خدا راز و رمزی ندارد ، قبلا توسط فلسفه برای او تعریف شده، مسیحیانی که از دین  یهود نمیایند میگویند که این خدای شناخته شده و تعریف شده ، در عیسی جسم یافت ، این یک نظر و ایده ی محترم است و من آن را نقد نمیکنم. فقط  به نظر من  این ایده مبتنی بر یک سری فرضیات اولیه است که شاید خود کاملا روشن و مبرهن نیستند. مثلا آنجا که میگوید فلسفه خدا را تعریف و توضیح داده است.
فرد یهودی همانند یوحنا میگوید : " خدا را هیچ کس ندیده است (نشناخته است ، درک نکرده است)". این  " ندانستن " همیشه  روح کتاب مقدس حضور دارد،  ولی یهودیان تاکید میکردند که تجربیاتی با آن " غیر قبل توصیف "  داشته اند.
برای مثال میگفتند که هروقت دو یا سه  فرد حول تورات جمع شوند ، خدا هم حاضر خواهد بود.
مسیحیان یهودی الاصل این را واژگون کردند و گفتند : آن خدایی که هیچ کس او را ندیده است ، حضور یافته ، والی نه در تورات ، بلکه در یک انسان، عیسی ناصری.
کلید هرمنوتیک  این متون در زبانیست که انتخاب میکنیم. ولی به واقع من از خود سوال میکنم که آیا واقعا چیز های  متفاوتی میگوییم، ببینیم :
۱- یونانی : خدا در عیسی مجسم شد ، آنکس که با او باشد با خدا ست.
۲ - یهودی : در عیسی خدا ظاهرمی شود آنکس که با عیسی باشد با خداست.

شاید چیزهای زیادی ندانیم. اصول های ایمان، دکترین ها ، دست آورد های بشر هستند  و محل بحث و مناظره  زیادی دارند ،بنابراین نمیتوانیم پایه را بر خدای شناخته شده  گذاشت ، وقتی خود کتاب در جای جایش اشاره به ناشناخته بودنش وپر از راز و رمز بودنش میکند. ولی خوب حالا ، با چشمان بسته و کور راه نمیرویم. "همان او را ظاهر کرد(ترجمه تحت الفظی متن اصلی : او را توضیح داد) " .
نمیدانیم خدا چیست، ولی با نقطه شروع قرار دادن عیسی یاد می گیریم چه طور به او فکر کنیم. شاید کسی بگوید خدا یا عیسی از این بیشتر است، ولی خوب کمتر از این نیست.
متخصصین الهیات  معروف امروز، از تفکر یهودی شروع میکنند، برای اینکه باور بر این دارند که این راه بهتر منظور کتاب را میرساند. البته که متونی هستند که از الوهیت عیسی به طور کاملا روشن  صحبت میکنند .
ولی چه طور آن را برداشت کرد؟ کاری که این الهیون( کلمه اختراعی خودم برای متخصص الهیات  یاهمان  theologian)  انجام میدهند  تلاشیست در فهم این کلمات در زمان و فرهنگی که   نوشته شده اند.

 ایمان در انجیل بیشتر مبحثی وجودی است ، و کمتر فلسفی.  برای همین موضوع  ماهیت و جوهر نیست. بلکه ملاقات ها یست که با این "توصیف نشدنی" رخ میدهد. چه اتفاقی میافتد وقتی کسی با عیسی است و در راه او قدم میگذارد؟ 
همین جاست محل انشقاق و جدایی ، وقتی از Miguel Servet  پرسیدند عیسی کیست ؟ پاسخ داد : "خوب همان کسی که آن دهقانان جلیلی پیدا کردند و به دنبالش رفتند بدون اینکه چیزی از دکترین ها و اصول عقاید بدانند ".
برای پایان هم یک نظر شخصی خودم:
اگر کسی به من بگوید که عیسی مسیح خداست، من هیچ مشکلی ندارم ولی از او سوال خواهم کرد  ، آیا این برای زندگی تو معنایی خواهد داشت؟  تاثیری خواهد داشت؟
 من خود ترجیح میدهم که بگویم :    باهمراهی با عیسی خدا را ملاقات میکنم.
ولی این تنها یک انتخاب شخصی ست و نه همچون اصول ایمانی که  یا قبول میکنی یا دیگر از ما نیستی.نمونه اش را میتوانید با یک جستجو در گوگل خود ببینید.
چه خوب که اکنون حد اقل در قسمتی از جهان دیگر نمیتوانند کسی را به خاطر طرز فکر متفاوتش بسوزانند.
ولی هر روزه در همین جوامع پیشرفته تو را از نظر اجتماعی به قتل میرسانند وقتی مانند آنها نباشی.


 
 
 

۱۳۹۲ فروردین ۱۸, یکشنبه

مساله ی خدا

Fred Plumer

 کشیش کلیسای وحدت مسیح

irvine, california, USA

 رییس  ProgressiveChristianity.org 

 به خاطر میاورم که خانمی از من در مورد خدا سوال کرد وقتی از من شنید که اعتقادی ندارم به وجودی (در آسمان ها) که به دعا هایمان  گوش میدهد ،  که ما را به صورت شخصی هدایت میکند ، که به ما در نیازهایمان کمک میکند، که از ما نحوه خاصی از زندگی کردن را انتظار دارد ، از اعتقادات تا افکار ، و اینکه از ما میخواهد او را پرستش کنیم و  در دعاهایمان حمد او گوییم.

این درست است که افراد زیادی یک ایده از خدای مشخص (دارای شخصیت) دارند . ولی آنها که فکر میکنند که یک تجربه واقعی با آنکس که او را "خدا" مینامند داشته اند،  وقتی در مورد او صحبت میکنند، در واقع در حال توصیف  "خدا " نیستند ،بلکه تنها به توضیح آن احساسات و تجربیات که با آن معمای بزرگ داشتند میپردازند.
میتوان کاری بهتر از صحبت در مورد معمای بزرگ انجام داد ، وقتی این تجربیات این قدر واقعی هستند.
میتوان این حس که از او داریم را ابراز کرد و توضیح داد بدون اینکه بخواهیم خود  خدا را توضیح و توصیف کنیم.
Gordon D.Kaufman,استاد الهیات در هاروارد در کتاب <<In face of Mystery>> خود این طور نوشته است : "افسانه ها سمبل ها اصول عقاید اسرار و معماهای عمیق و ژرف ی هستند. معنی آخر زندگانی  ، فهم این گیتی و مکانی که ما در ان هستیم ، مسائلی هستند که از فهم بشر  فراتر هستند."

پس مسیحیان لیبرال چه میتواند بگوید در مورد مساله ی " خدا "؟

- در وهله نخست . میتوانیم بگوییم که این مساله ایست که از فهم ما فراتر است .که میتوان او را معمای نهایی ، معنای آخر " وحدت " نام گذارد. یا به عبارت دیگر  ....
فکر میکنم که زمان آن فرا رسیده است که  این ایده ی دوگانگی جهان، یکی واقعی  و دیگری مرموز ،یکی طبیعی و دیگری فرا طبیعی را مردود بدانیم.
فکر میکنم  که در برخی وقت میتوانیم این وحدت را با "خدا" تجربه کنیم، تقریبا این را هر روز تجربه میکنم زمان تفکر یا در ملاقات هایی که در روز رخ میدهد.

-- در مقام دوم ، زمان آن فرارسیده که قبول کنیم  که هیچ کس" آن بالا" نیست که ما باید او را پرستش کنیم یا اطاعت، یا شکر گزار او باشیم.
میتوانم در هماهنگی با نیروهایی که در جهان عمل میکنند زندگی کنم ، یا کلا آنها را نادیده بگیرم.و این هیچ تغییری در سرنوشتم بعد از مرگم نخواهد گذاشت.
ولی همچنین به این واقفم که میتوانم ببینم ، درک کنم، تجربه کنم واقعیت  معجزات نا معمولی که  در اطراف  و در درون من رخ میدهد . فارغ از محل و زمانی که در آن باشم.

- و در آخر،  باید زندگی با ناشناخته ها را بیاموزیم. من همانند باقی مردم ، گاهی اوقات  به دنبال جواب، روشنایی ، یک امنیت درونی ، می گردم. اگر میخواهیم برای این عجایب و زیبایی ها باز باشیم،، باید قبول کنیم که این آخرین ناشناخته ها و اسرار در زندگی وجود دارند.

میخواهم با یک نقل قول که آن را در اتاق کارم گذاشته ام این را به پایان برم :
" همه علم و دانشی که داریم ، چیزی جز یک جزیره در کوچک در میان اقیانوس  ناشناخته ی بی پایان نیست.   آیا این جزیره کوچک دانش را به آن اقیانوس بی پایان ترجیح میدهیم؟ (Karl Rahner)

ترجمه  : از مسیحی اگنوستیک


۱۳۹۲ فروردین ۷, چهارشنبه

۲ اصل

مسیحیت لیبرال هیچ واسطه ای را بین خدا و انسان نمی پذیرد . دکترین ها و اصول عقاید را به عنوان راهنما و کمک  میبیند تا جایی که از حالتی که  گفته شد خارج نشود، که بتوانند اصلاح شوند و ارزش مطلق نداشته باشند ،و الا ، تبدیل به بت پرستی میشود . بالا بردن ارزش و مقام دکترین ها و اصول عقاید تا حد خود خدا یا حتی بالاتر .فرقی با بت پرستی ندارد که بت ها را تا هد خود خدا بالا میبردند.
در این مساله ۲ اصل دخیل هستند : یکی اصل اقتدار ، دیگری اصل صحت.
اصل اقتدار همان اصلیست که کاتولیک ها به آن پایبندند با سلسله مقامات مشروعیت که از پاپ شروع  و با کاردینال ... ادامه و به مؤمن ختم میشود، همان اصلی که مسیحیان تبشیری (evangelist) به آن پایبندند با انجیل ، همان اصلی که مسلمانان به آن پایبندد با قرآن و بسته به مذهبشان با احادیث و روایات.
یقینا بین مذهب اسلام و مذهب مسیحیت تفاوت چشمگیر است ، آنچه مورد نظر من است این است که در همه این مذهب ها حقیقت از پاپ یا انجیل و مقامات کلیسا  یا از قرآن و مجتهدان و مفتیان به مؤمن میرسد و تنها راه مؤمن قبول این حاصل  و اطاعت  از آن است و بس.
آنچه به مؤمن میرسد بسته به اینکه چه دین و مذهبی داشته باشد یقینا متفاوت است در این شکی نیست که بعضی بر بعضی از نظر انسان دوستانه بودن و تحمل دیگران برتری دارند ولی همان طور که بالا گفته شد این خارج از صحبت من است .

اصل  صحت که مسیحیان لیبرال و اومانیست  به ان پایبند هستند خلاصه به این است که حقیقت قائم به ذات خویش است. نه به کتب و آنچه از گذشته به ما رسیده.
که نقطه شروع آن ازخود مسیح آغاز میشود. وقتی میگوید که  اگرکسی بخواهد به خواسته خدا عمل کند خود خواهد دانست که آیا دکترین ها و عقایدش( به معنی همان اعمال او) درست است یا خیر.
 
فرد لیبرال از زندگی خود شروع به تشخیص  این راز انسان میکند.(همچون اومانیست ها ).در این راه به  بقایا و نشانه های ناکامل  خوبی بر میخورد (محبت مادر به فرزند ، دوستی ، عشق به همسر ، کارهای انسان دوستانه  ...) ولی در همین حین  میبیند که این مخلوط به بدی ها نیز است .( خود خواهی ، ...). که این خوبی ها اشاره به یک خوبی مطلق دارد .
از اینجاست که ایده ی یک خدای خوب  شکل میگیرد ، خدایی که فارغ از این ناخالصی ها آلودگی ها به بدی هاست .همان طور که عیسی مسیح   ( مرقس ۱۰ : ۱۷- ۱۹ ، متی ۱۹: ۱۶ -۱۸، لوقا ۱۸: ۱۸ -۲۱) میگفت، در مقابل خدای کتاب های مقدس( که یک مرجع مقتدر برای انسان لیبرال نیست ولی یک منبع شناخت ایمان بی نظیر ) که نه همیشه با آن خدا همخوانی دارد.
متون را می خواند آنجا " که خدا صحبت میکند" و دستور میدهد  به ، و یا خود دست به قتل عام می زند، فرد لیبرال که از خوبی  شروع کرده ، میپرسد که آیا واقعا این خداست که پشت این کلمات و متون است؟
 
چه کسی فرزند خود را قربانی میکند چون  به یقین رسیده که خدا به او این را دستور داده؟ همانند ابراهیم، با شنیدن یک صدا !
چه بسا  باید این صدا را مواخذه کرد. چون    اصل صحت      ما را بر این وا میدارد که این صدا را قبول نکنیم. برای زمان های قدیم این متن نشانگر  نقطه پایانی بود برای قربانی های انسانی.( می دانیم داستان چه طور به پایان میرسد) .
ولی در قرن حاضر این بنظر یک حالت ددمنشانه  و دیو مانند پیدا میکند ، فقط به خاطر اینکه خدا  بتواند ببیند که بنده اش او را دوست دارد یا نه ، دستور به این قربانی دهد.
از منظر آن خوبی مطلق ، خدا ،   هر "صدایی" که   بر ضد انسانیت باشد را پس میزنیم
  
      آیا این همان انسانشناسی انسان گرایانه (humanistic anthropology)  است ؟ برای مسیحیان لیبرال، نه این نیست.   این محل اصلی انشقاق است :      خوبی یک اختراع انسان نیست . سر منشا ان از خداست، که ان را در بین وجدان انسان ها پخش کرده ، طی قرون متمادی ،   به همین خاطر است که میتوان رگه ایی از این خوبی را در متون همه ادیان بزرگ  دید،
همین خوبی های کوچک و مخلوط است  که انسان را پرورش میدهد برای دیدن اثر انگشت خدا .
وقتی میگوییم که اقتدار نهایی برای یک لیبرال وجدان اوست منظور این است  ، نه یک وجدان منفرد و تک پایه.و الا وجدان منفرد و تکپایه میتواند راه به هر جا ببرد ، حتی سقوط از ارزش های انسانی.

با این اوصاف " خدا" که به او باور داریم یک خدای جهان شمول است.
تمامی ایمان خلاصه در اعتماد( ایمان در معنی تحت الفظی همان اعتماد  است) و در رابطه بودن با  خوبی است . حقیقت همان      خوبی مطلق ، همان خدا، (اسمش اینجا زیاد مهم نیست) .اینکه  بین خوب و بد ،همیشه خوبی ارجح باشد، حتی اگر دلیل یا اجباری هم حضور نداشته باشد.
 عیسی ناصری این خوبی مطلق را در جسم در آورد   و به ما مسیر را نشان داد، همین طور نشان داد که خدا را  "ابا" صدا زنیم، سرچشمه شفقت و خوبی.
ولی خدای اعتقادات و مذاهب  مشخصا مخصوص یک گروه مشخص است، تحت دکترین ها و اصول عقاید محدود شده .
 
برای روشن شدن بهتر مطلب ببینیم چه تفاوتی در عمل بین یک مسیحی سنتی و یک مسیحی لیبرال رخ میدهد :
مسیحی سنتی هدف غایی  وجود خود را مسیحی خالص بودن میداند.
مسیحی لیبرال هدفش انسان بودن است که ان را در مسیر و راه و روشی  که  مسیح   نشان داد انجام میدهد.
مسیحی سنتی در نهایت به دنبال نجات شخص خود است.(از جهنم، رسیدن به زندگی جاوید ،رسیدن به محبوب ،...)
مسیحی لیبرال به دنبال  خوبی برای همه جهان است.

آنچه مسیحیت لیبرال را متمایز میکند، این ایده است که  این همین جاست ، در این دنیا و در این زمان که شاید و باید این خوبی را در جسم بیاوریم ، آنچه عیسی آن را " ملکوت و پادشاهی خدا" مینامید. نه اینکه چیزی باشد  لزوما برای بعد از مرگ و چیزی فرای این جهان.
مسیحی لیبرال معتقد به  لطف و فیض این  خوبی مطلق است یا به عبارت دیگر فیض خدای خوب.
خوبی ای که علی رغم نا کاملی و  ناخالصی هایش   در وجدان های ما حضور دارد.( شفقت،  محبت، آزادی،  برابری خواهی)، این است حقیقت الهام خدا،   به ما از حضور خدا صحبت میکند ، و نشان میدهد چه طور فکر کنیم در مورد او، و از همه مهمتر چگونه او را زندگی کنیم.
 
 

۱۳۹۱ اسفند ۱۲, شنبه

سوالی چند در مورد جهنم ؟

از تصویر خدا شروع کنیم،که طبق الهیات سنتی ،  شخصیت است  آسمانی.
می توان سوالی کرد از دوستان مسیحی انجیلی  (Evangelicalism) :

- خداوند در انجیل به ما دستور می دهد که دشمنان خود را ببخشیم ، حتی اگر آنها از ما طلب بخشش نکنند.
ولی طبق اصول عقاید (dogma) مسیحیان  کاتولیک، انجیلی (شاخه ایی از پروتستانیزم ،همچنین معروف به تبشیری)  و تقریبا همه دیگر شاخه ها ،خود خدا این کار را نمی کند.  پس آیا درست است اگر بگوییم ما قابلیت بخشش کردن  بیشتری از خود خدا داریم؟
اگر خدا آنان را که توبه نکردند را نمی بخشد ، آیا ما باید ببخشیم؟ آیا چنین دستوری شایسته ی پیروی کردن است؟

- اگر خداوند آن " نا-مسیحیان" را به دوزخ می فرستد ( مسیحیان انجیلی می گویند آنها کسانی هستند که  دوباره متولد نشده اند)     ینی بیش از ۹۰% انسانها در طول تاریخ بشریت تا کنون. آیا واقعا باز میتوان او را نجات دهنده بشریت نام نهاد؟

-
آیا دوزخ الی الابد ، در واقع تداوم و پایایی بدی نیست؟ 

- آیا این عادلانه است که یک نفر که فقط ۱۸، ۲۵ ، ۸۰ سال در این دنیا زندگی کرده ، محکوم به زجر و شکنجه در دوزخ ابدی  گردد؟

-اگر عیسی آن شخصی است که تصویر خدا را به ما نشان میدهد است  ، کجا در انجیل ما بینیم که کسی را  تنبیه کرد، یا دستور به تنبیه کسی داد . اگر مسیح را در حال تنبیه کسی ندیدیم آیا این دلیلی است بر متفاوت بودن او با خدا ، یعنی او از خود خدا (پدر ، اب، خدا هرچه دوست دری اسمش را بگذار) مهربان تر و بخششش عظیم تر است؟

- آن خداییکه با قرار دادن انسانها در دوزخ آنها را تنبیه میکند ،هیچ برتری بر ما ندارد.
چه بسا همانند عدالت انسانی (این جهانی) رفتار میکند. حتی کمی بد تر از ما.
چون هیچ راه بازگشت و شانس دوباره ایی هم به محکوم  نمیدهد. چیزی که حداقل در جوامع غربی دموکراتیک کم و بیش رعایت میشود.

چه کسی مسیحی  باقی می ماند اگر بداند که جهنم و دوزخی در کار نیست؟
برخی از مومنان می گویند ، خوب اگریک دادگاه نهایی وجود نداشته باشد. هرکس هر کاری دلش خواست میکند.
ولی من میتوانم بگویم که من به همسرم وفادار هستم، نه به خاطر احترامی که به پدر او دارم ، یا از برادران قوی جسه اش می ترسم. بلکه به خاطر عشقیست   که به خود او دارم.
آیا ما مسیحی هستیم به  خاطر ترس؟ به خاطر یک  تهدید؟ یا نه به خطر عشق و محبتی که به خدا داریم؟

خدایی  که عیسی به ما نشان داد  هیچ کس را محکوم نمی کند، محبت و عشق او ،قلب  فرد را دگرگون میکند، او بر بدی با خوبی پیروز می شود. 
 

۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه

عذاب الهی؟

اصل خبر شاید کمی قدیمی باشد، مربوط به زمانی که من این وبلاگ را شروع نکرده بودم. ولی برای توضیح مطلبم به کار میاید .
شاخ افریقا دچار یک قحطی دهشتناک شده . این مربوط به سال ۲۰۱۱ میباشد ، ولی موارد مشابه آن همه روزه   در گوشه و کنار جهان اتفاق می افتد .
 چیزی که از تلویزیون می بینیم تصاویری هستند وحشتناک. هزاران کودک از گرسنگی می میرند. آنها را می بینیم به شکل اسکلت هایی با چشمان فرو رفته ، بدون رمق، و با شکم هایی بسیار بر آمده،  پر از انگل ها و کرم های خون آشام که  تا آخرین رمق و نای او را میمکند قبل از اینکه بمیرد .
مادرانی می بینیم بی امید، که کاری جز در آغوش گرفتن کودکانشان نمیتوانند انجام دهند ، تا زمانی که مرگ دلبندشان را ازآنها بازستاند .
این خبر جدید نیست، بلکه فقط به اندازه ای بزرگ است که بر صفحه تلویزیون بیاید.
گفته میشد که کمک های انسان دوستانه به راحتی به آنها دسترسی ندارد چون منطقه دستخوش رویارویی نیروهای مسلح مخالف است.... این بدبختی و حماقت انسان را دوباره گوشزد میکند .
ولی همچنین در میان این جهنم -که واقعا در اینجا وجود دارد- می توان خصائل، شرافت  و فضیلت های عظیم انسانی را دید .
مادری تازه بچه اش را به دنیا آورده ، ولی مجبور میشوند که او را ببرند چون نشان از ابتلا به وبا در او میبینند .
زنی دیگرمسئولیت نگهداری از کودک تازه متولد شده را به عهده میگیرد.
وقتی خبرنگار با او در حال صحبت بود ،زن به خبر نگار گفت : "من هیچ ندارم که به این کودک دهم ، و به احتمال زیاد او خواهد مرد ، ولی میتوانم عشق و محبتم را به وی دهم".
چطور این دو واقعیت متضاد انسانی میتواند در این دنیا وجود داشته باشد؟

پس آن خدا کجاست ؟
این مهمترین سوال است ، آنها که به خدایی اعتقاد دارند که در امور دنیا دخالت میکند ، مجبورند به دنبال توضیحات بسیاری بگردند تا از او به خاطر این سکوت بسیار بسیار طولانی سلب اتهام کنند.
بعضی از این توضیحات حتی خیلی بی رحمانه است، مانند آن مومن که به من گفت که همه ی اینها یک دادگاه الهی است  به خاطر گناهان انسان، البته این سخن سرشار از ایمان  را در حالی میزد که در خانه ی راحت خود نشسته بود،  تصورمن اینست که خود را حتما بی گناه تر و بهتر از آن کودکان بی گناه و معصوم میدانست. یادم میاید سر زلزله بم که بعضی میگفتند که چون بیشتر شهر قاچاق مواد مخدرمی کنند خدا بلا برسرشان آورده، یا آن احمق که میگفت این به خاطر بی حجابی زنان است .نادانسته چه سخیف و بی رحم نشان میداد خدای خود را. 
نمتوان به خدایی به این بی رحمی و بدجنسی (تئوری امتحان مسلمانان) اعتقاد داشت. ولی سوال سر جایش هست. پس خدا کجاست؟

خدا با آن کودکان، مادران ، آن افراد بی چاره است.  خدایی بی قدرت که نیمتواند کاری انجام دهد ؟ یا نه میتواند؟   
خدا منبع و سرچشمه ی زندگانی  و عشق است . در او هستیم و وجود داریم ،حرکت میکنیم  همنطور که پولس  میگفت.
بنابرین این افراد گرسنه هستند در او،نه اینکه جدا افتاده باشند در حاشیه و بیرون از او.
ولی از کجا کمک خواهد رسید؟ خدا وارد عمل نخواهد شد، ولی ...... او میتواند رخ دهد. خدا رخ میدهد هنگامی که انسانها شفقت را به جسم در آورند . پس این ما هستیم ، آنهایی که در شرایط دیگری هستند ، سزاوار است وارد عمل شوند، دخالت کنند.به طور مشخص تر مسیحیانی که خود را پیرو عیسی ناصری میدانند . در واقع ما مشیت الهی هستیم . شبیه آنچه فیلسوفی میگفت؛ که خدا  عمل دلسوزانه است .

ملکوت و پادشاهی خدا یک راه و روش جدید انسان بودن است. جهانی بر پایه عدل آزادی و محبت . نه جهانی دیگر ساخته شده بر روی ابرها.
عیسی به ما این راه را نشان داد که چگونه به مبارزه همه آن چیز ها که انسان ها را تنزل میدهد برویم. همه آن چیز ها که انسان ها را بی شخصیت میکند . یک پادشاهی بر مبنای این عشق و محبت که خدا باشد. شکایت میکند از همه آن قدرتها، آن دلالان، که خود را صاحب دنیا میپندارند .ملکوت خدا ما را به این چالش دعوت میکند که عهدی داشته باشیم با آن خواهران و برادرانمان که در زجر هستند . که دچار این شرایط شدند بخاطر اینکه در جایی و زمانی به دنیا آمده اند که فقط خشونت و فقط گریبان
گیرشان میشود.
باید کاری کنیم. آیا به این ندای درونی برای دخالت و وارد عمل شدن گوش خواهیم داد؟
؟آیا پیرو آن شخص که  کارهای نیک کرد خواهیم بود؟ آیا آن ملکوت که عیسی در موردش صحبت می کرد را مجسم خواهیم کرد؟
آیا می خواهیم جواب و مشیت خدا باشیم ؟
 
  
       
 

۱۳۹۱ اسفند ۹, چهارشنبه

مطلبی چند در مورد شبان (کشیش، یا هرچه میخواهی اسمش را بگذار) هلندی که به خدا اعتقادی ندارد ؟

نمیدانم این خبر  کی به گوش شما رسیده و آیا رسیده یا نه . ولی در جوامع غربی این خبر تقریبا از تمام مرز ها گذشت و افراد زیادی را درگیر طرفداری و یا محکوم کردن او کرد .
تعدادی  مقاله در روزنامه های فرانسه زبان چاپ شد در مورد  کتابی به نام "اعتقاد به خدایی که وجود ندارد "  نوشته کشیش "کلاس هندريکس"  .
مقامات کلیسای پروتستان هلند هیچ تصمیم مقابله ای یا تنبیهی برای وی و کلیسیاش در نظر نگرفته اند و این کشیش میتواند به کارو فعالیت خود ادامه دهد ..... و کلیسای او پر است از جمعیت .
 هرهفته  یکشنبه ها، اتوکاروان های زیادی در محل کلیسا پارک میکنند و منتظر شنیدن جلسات هستند .

این حضور و علاقه  فقط  به خاطر کنجاکاوی نیست .
او خطابه های خوبی میکند. شنوندگان او خود را در صحبت های  عمیق او درک شده می بینند. و موثر در زندگی روز مره خود.
روزنامه  هایی که با یقین میگویند که این شیطان است در کلیسا،  به نظرنمی آید  متخصص الهیات قابلی باشند، و فقط احکام ارتداد  را تکرار میکنند که به برکت دموکراسی و حکومت قانون نمیتوانند وی را به کام آتش بفرستند فقط به این خاطر که عقایدش متفاوت با عقاید آنها است .
ولیببینیم دقیقا وی چه میگوید .
Klass Hendrikse  فکر می کند که نمی توانیم بگوییم که خدا وجود دارد ، بلکه میتوانیم بگوییم که چه تاثیری میگذارد بر وجود ما و در بین ما.
"این در وجود مشخص ماست که کسی یا چیزی میتواند وجود داشته باشد. خدا افریدگار است : چطور میتواند در درون آفریده خود وجود داشته باشد ، چطور میتواند وجودی باشد جدا از دیگر موجودات .
در عوض ما میتوانیم حضور او را تجربه کنیم،  پس قضیه یک تجربه شخصی درونی است. خدا یک شخصیت فوق العاده نیست که نخ عروسک های خیمه شب بازی(عروسک ها ما هستیم و دیگر موجودات ) در دستان اوست ، بلکه او وجود دارد فقط در قالب  تجربه های زندگیی که زندگی میکنیم. مثل یک صدای درونی که به دنبال او میرویم، مانند زندگانی که ما را زنده میکند،
فقط از این طریق است که ایده ی "یک خدا " میتواند مفید باشد ".


اساسا  کدام مسئله مهم است؟ اینکه خدا وجود دارد یا ندارد ، یا اینکه این خدا چطور در زندگی تو انسان تاثیر میگذارد؟
مهم اعتقاد به اصول عقاید و دکترین ها  ست؟ یا اینکه این اصول تو را به چه رهنمون میشود ؟
من به شاخصه هیچ مشکلی با نه با مسلمان نه با یهودی و نه با بودایی و یا مسیحی ندارم. اگر بگوید  خدا ی من چنان است و چنا ن.
سوال من از او این خواهد بود خب ، این خدا شناسی تو ، چه تاثیری بر زندگی تو گذاشته ؟ چه میوه ای از این درخت بر خواهد امد؟
آیا من که این را قبول ندارم یا متفاوت با تو فکر میکنم ، مستحق آتش جهنم خواهم بود؟
به یاد بیاوریم آنچه عیسی ناصری مثال زد از آن سامری که مردی زخمی را در راه دید  و کمکش کرد، چگونه عیسی ایمان او را عظیم تر از دیگر افراد آن ماجرا شمرد .
خوبی و بدی یک درخت را از میوه هایش باید شناخت نه از چیز دیگر.