مسیحیت لیبرال هیچ واسطه ای را بین خدا و انسان نمی پذیرد . دکترین ها و اصول عقاید را به عنوان راهنما و کمک میبیند تا جایی که از حالتی که گفته شد خارج نشود، که بتوانند اصلاح شوند و ارزش مطلق نداشته باشند ،و الا ، تبدیل به بت پرستی میشود . بالا بردن ارزش و مقام دکترین ها و اصول عقاید تا حد خود خدا یا حتی بالاتر .فرقی با بت پرستی ندارد که بت ها را تا هد خود خدا بالا میبردند.
در این مساله ۲ اصل دخیل هستند : یکی اصل اقتدار ، دیگری اصل صحت.
اصل اقتدار همان اصلیست که کاتولیک ها به آن پایبندند با سلسله مقامات مشروعیت که از پاپ شروع و با کاردینال ... ادامه و به مؤمن ختم میشود، همان اصلی که مسیحیان تبشیری (evangelist) به آن پایبندند با انجیل ، همان اصلی که مسلمانان به آن پایبندد با قرآن و بسته به مذهبشان با احادیث و روایات.
یقینا بین مذهب اسلام و مذهب مسیحیت تفاوت چشمگیر است ، آنچه مورد نظر من است این است که در همه این مذهب ها حقیقت از پاپ یا انجیل و مقامات کلیسا یا از قرآن و مجتهدان و مفتیان به مؤمن میرسد و تنها راه مؤمن قبول این حاصل و اطاعت از آن است و بس.
آنچه به مؤمن میرسد بسته به اینکه چه دین و مذهبی داشته باشد یقینا متفاوت است در این شکی نیست که بعضی بر بعضی از نظر انسان دوستانه بودن و تحمل دیگران برتری دارند ولی همان طور که بالا گفته شد این خارج از صحبت من است .
اصل صحت که مسیحیان لیبرال و اومانیست به ان پایبند هستند خلاصه به این است که حقیقت قائم به ذات خویش است. نه به کتب و آنچه از گذشته به ما رسیده.
که نقطه شروع آن ازخود مسیح آغاز میشود. وقتی میگوید که اگرکسی بخواهد به خواسته خدا عمل کند خود خواهد دانست که آیا دکترین ها و عقایدش( به معنی همان اعمال او) درست است یا خیر.
فرد لیبرال از زندگی خود شروع به تشخیص این راز انسان میکند.(همچون اومانیست ها ).در این راه به بقایا و نشانه های ناکامل خوبی بر میخورد (محبت مادر به فرزند ، دوستی ، عشق به همسر ، کارهای انسان دوستانه ...) ولی در همین حین میبیند که این مخلوط به بدی ها نیز است .( خود خواهی ، ...). که این خوبی ها اشاره به یک خوبی مطلق دارد .
از اینجاست که ایده ی یک خدای خوب شکل میگیرد ، خدایی که فارغ از این ناخالصی ها آلودگی ها به بدی هاست .همان طور که عیسی مسیح ( مرقس ۱۰ : ۱۷- ۱۹ ، متی ۱۹: ۱۶ -۱۸، لوقا ۱۸: ۱۸ -۲۱) میگفت، در مقابل خدای کتاب های مقدس( که یک مرجع مقتدر برای انسان لیبرال نیست ولی یک منبع شناخت ایمان بی نظیر ) که نه همیشه با آن خدا همخوانی دارد.
متون را می خواند آنجا " که خدا صحبت میکند" و دستور میدهد به ، و یا خود دست به قتل عام می زند، فرد لیبرال که از خوبی شروع کرده ، میپرسد که آیا واقعا این خداست که پشت این کلمات و متون است؟
چه کسی فرزند خود را قربانی میکند چون به یقین رسیده که خدا به او این را دستور داده؟ همانند ابراهیم، با شنیدن یک صدا !
چه بسا باید این صدا را مواخذه کرد. چون اصل صحت ما را بر این وا میدارد که این صدا را قبول نکنیم. برای زمان های قدیم این متن نشانگر نقطه پایانی بود برای قربانی های انسانی.( می دانیم داستان چه طور به پایان میرسد) .
ولی در قرن حاضر این بنظر یک حالت ددمنشانه و دیو مانند پیدا میکند ، فقط به خاطر اینکه خدا بتواند ببیند که بنده اش او را دوست دارد یا نه ، دستور به این قربانی دهد.
از منظر آن خوبی مطلق ، خدا ، هر "صدایی" که بر ضد انسانیت باشد را پس میزنیم
آیا این همان انسانشناسی انسان گرایانه (humanistic anthropology) است ؟ برای مسیحیان لیبرال، نه این نیست. این محل اصلی انشقاق است : خوبی یک اختراع انسان نیست . سر منشا ان از خداست، که ان را در بین وجدان انسان ها پخش کرده ، طی قرون متمادی ، به همین خاطر است که میتوان رگه ایی از این خوبی را در متون همه ادیان بزرگ دید،
همین خوبی های کوچک و مخلوط است که انسان را پرورش میدهد برای دیدن اثر انگشت خدا .
وقتی میگوییم که اقتدار نهایی برای یک لیبرال وجدان اوست منظور این است ، نه یک وجدان منفرد و تک پایه.و الا وجدان منفرد و تکپایه میتواند راه به هر جا ببرد ، حتی سقوط از ارزش های انسانی.
با این اوصاف " خدا" که به او باور داریم یک خدای جهان شمول است.
تمامی ایمان خلاصه در اعتماد( ایمان در معنی تحت الفظی همان اعتماد است) و در رابطه بودن با خوبی است . حقیقت همان خوبی مطلق ، همان خدا، (اسمش اینجا زیاد مهم نیست) .اینکه بین خوب و بد ،همیشه خوبی ارجح باشد، حتی اگر دلیل یا اجباری هم حضور نداشته باشد.
عیسی ناصری این خوبی مطلق را در جسم در آورد و به ما مسیر را نشان داد، همین طور نشان داد که خدا را "ابا" صدا زنیم، سرچشمه شفقت و خوبی.
ولی خدای اعتقادات و مذاهب مشخصا مخصوص یک گروه مشخص است، تحت دکترین ها و اصول عقاید محدود شده .
برای روشن شدن بهتر مطلب ببینیم چه تفاوتی در عمل بین یک مسیحی سنتی و یک مسیحی لیبرال رخ میدهد :
مسیحی سنتی هدف غایی وجود خود را مسیحی خالص بودن میداند.
مسیحی لیبرال هدفش انسان بودن است که ان را در مسیر و راه و روشی که مسیح نشان داد انجام میدهد.
مسیحی سنتی در نهایت به دنبال نجات شخص خود است.(از جهنم، رسیدن به زندگی جاوید ،رسیدن به محبوب ،...)
مسیحی لیبرال به دنبال خوبی برای همه جهان است.
آنچه مسیحیت لیبرال را متمایز میکند، این ایده است که این همین جاست ، در این دنیا و در این زمان که شاید و باید این خوبی را در جسم بیاوریم ، آنچه عیسی آن را " ملکوت و پادشاهی خدا" مینامید. نه اینکه چیزی باشد لزوما برای بعد از مرگ و چیزی فرای این جهان.
مسیحی لیبرال معتقد به لطف و فیض این خوبی مطلق است یا به عبارت دیگر فیض خدای خوب.
خوبی ای که علی رغم نا کاملی و ناخالصی هایش در وجدان های ما حضور دارد.( شفقت، محبت، آزادی، برابری خواهی)، این است حقیقت الهام خدا، به ما از حضور خدا صحبت میکند ، و نشان میدهد چه طور فکر کنیم در مورد او، و از همه مهمتر چگونه او را زندگی کنیم.