۱۳۹۲ فروردین ۷, چهارشنبه

۲ اصل

مسیحیت لیبرال هیچ واسطه ای را بین خدا و انسان نمی پذیرد . دکترین ها و اصول عقاید را به عنوان راهنما و کمک  میبیند تا جایی که از حالتی که  گفته شد خارج نشود، که بتوانند اصلاح شوند و ارزش مطلق نداشته باشند ،و الا ، تبدیل به بت پرستی میشود . بالا بردن ارزش و مقام دکترین ها و اصول عقاید تا حد خود خدا یا حتی بالاتر .فرقی با بت پرستی ندارد که بت ها را تا هد خود خدا بالا میبردند.
در این مساله ۲ اصل دخیل هستند : یکی اصل اقتدار ، دیگری اصل صحت.
اصل اقتدار همان اصلیست که کاتولیک ها به آن پایبندند با سلسله مقامات مشروعیت که از پاپ شروع  و با کاردینال ... ادامه و به مؤمن ختم میشود، همان اصلی که مسیحیان تبشیری (evangelist) به آن پایبندند با انجیل ، همان اصلی که مسلمانان به آن پایبندد با قرآن و بسته به مذهبشان با احادیث و روایات.
یقینا بین مذهب اسلام و مذهب مسیحیت تفاوت چشمگیر است ، آنچه مورد نظر من است این است که در همه این مذهب ها حقیقت از پاپ یا انجیل و مقامات کلیسا  یا از قرآن و مجتهدان و مفتیان به مؤمن میرسد و تنها راه مؤمن قبول این حاصل  و اطاعت  از آن است و بس.
آنچه به مؤمن میرسد بسته به اینکه چه دین و مذهبی داشته باشد یقینا متفاوت است در این شکی نیست که بعضی بر بعضی از نظر انسان دوستانه بودن و تحمل دیگران برتری دارند ولی همان طور که بالا گفته شد این خارج از صحبت من است .

اصل  صحت که مسیحیان لیبرال و اومانیست  به ان پایبند هستند خلاصه به این است که حقیقت قائم به ذات خویش است. نه به کتب و آنچه از گذشته به ما رسیده.
که نقطه شروع آن ازخود مسیح آغاز میشود. وقتی میگوید که  اگرکسی بخواهد به خواسته خدا عمل کند خود خواهد دانست که آیا دکترین ها و عقایدش( به معنی همان اعمال او) درست است یا خیر.
 
فرد لیبرال از زندگی خود شروع به تشخیص  این راز انسان میکند.(همچون اومانیست ها ).در این راه به  بقایا و نشانه های ناکامل  خوبی بر میخورد (محبت مادر به فرزند ، دوستی ، عشق به همسر ، کارهای انسان دوستانه  ...) ولی در همین حین  میبیند که این مخلوط به بدی ها نیز است .( خود خواهی ، ...). که این خوبی ها اشاره به یک خوبی مطلق دارد .
از اینجاست که ایده ی یک خدای خوب  شکل میگیرد ، خدایی که فارغ از این ناخالصی ها آلودگی ها به بدی هاست .همان طور که عیسی مسیح   ( مرقس ۱۰ : ۱۷- ۱۹ ، متی ۱۹: ۱۶ -۱۸، لوقا ۱۸: ۱۸ -۲۱) میگفت، در مقابل خدای کتاب های مقدس( که یک مرجع مقتدر برای انسان لیبرال نیست ولی یک منبع شناخت ایمان بی نظیر ) که نه همیشه با آن خدا همخوانی دارد.
متون را می خواند آنجا " که خدا صحبت میکند" و دستور میدهد  به ، و یا خود دست به قتل عام می زند، فرد لیبرال که از خوبی  شروع کرده ، میپرسد که آیا واقعا این خداست که پشت این کلمات و متون است؟
 
چه کسی فرزند خود را قربانی میکند چون  به یقین رسیده که خدا به او این را دستور داده؟ همانند ابراهیم، با شنیدن یک صدا !
چه بسا  باید این صدا را مواخذه کرد. چون    اصل صحت      ما را بر این وا میدارد که این صدا را قبول نکنیم. برای زمان های قدیم این متن نشانگر  نقطه پایانی بود برای قربانی های انسانی.( می دانیم داستان چه طور به پایان میرسد) .
ولی در قرن حاضر این بنظر یک حالت ددمنشانه  و دیو مانند پیدا میکند ، فقط به خاطر اینکه خدا  بتواند ببیند که بنده اش او را دوست دارد یا نه ، دستور به این قربانی دهد.
از منظر آن خوبی مطلق ، خدا ،   هر "صدایی" که   بر ضد انسانیت باشد را پس میزنیم
  
      آیا این همان انسانشناسی انسان گرایانه (humanistic anthropology)  است ؟ برای مسیحیان لیبرال، نه این نیست.   این محل اصلی انشقاق است :      خوبی یک اختراع انسان نیست . سر منشا ان از خداست، که ان را در بین وجدان انسان ها پخش کرده ، طی قرون متمادی ،   به همین خاطر است که میتوان رگه ایی از این خوبی را در متون همه ادیان بزرگ  دید،
همین خوبی های کوچک و مخلوط است  که انسان را پرورش میدهد برای دیدن اثر انگشت خدا .
وقتی میگوییم که اقتدار نهایی برای یک لیبرال وجدان اوست منظور این است  ، نه یک وجدان منفرد و تک پایه.و الا وجدان منفرد و تکپایه میتواند راه به هر جا ببرد ، حتی سقوط از ارزش های انسانی.

با این اوصاف " خدا" که به او باور داریم یک خدای جهان شمول است.
تمامی ایمان خلاصه در اعتماد( ایمان در معنی تحت الفظی همان اعتماد  است) و در رابطه بودن با  خوبی است . حقیقت همان      خوبی مطلق ، همان خدا، (اسمش اینجا زیاد مهم نیست) .اینکه  بین خوب و بد ،همیشه خوبی ارجح باشد، حتی اگر دلیل یا اجباری هم حضور نداشته باشد.
 عیسی ناصری این خوبی مطلق را در جسم در آورد   و به ما مسیر را نشان داد، همین طور نشان داد که خدا را  "ابا" صدا زنیم، سرچشمه شفقت و خوبی.
ولی خدای اعتقادات و مذاهب  مشخصا مخصوص یک گروه مشخص است، تحت دکترین ها و اصول عقاید محدود شده .
 
برای روشن شدن بهتر مطلب ببینیم چه تفاوتی در عمل بین یک مسیحی سنتی و یک مسیحی لیبرال رخ میدهد :
مسیحی سنتی هدف غایی  وجود خود را مسیحی خالص بودن میداند.
مسیحی لیبرال هدفش انسان بودن است که ان را در مسیر و راه و روشی  که  مسیح   نشان داد انجام میدهد.
مسیحی سنتی در نهایت به دنبال نجات شخص خود است.(از جهنم، رسیدن به زندگی جاوید ،رسیدن به محبوب ،...)
مسیحی لیبرال به دنبال  خوبی برای همه جهان است.

آنچه مسیحیت لیبرال را متمایز میکند، این ایده است که  این همین جاست ، در این دنیا و در این زمان که شاید و باید این خوبی را در جسم بیاوریم ، آنچه عیسی آن را " ملکوت و پادشاهی خدا" مینامید. نه اینکه چیزی باشد  لزوما برای بعد از مرگ و چیزی فرای این جهان.
مسیحی لیبرال معتقد به  لطف و فیض این  خوبی مطلق است یا به عبارت دیگر فیض خدای خوب.
خوبی ای که علی رغم نا کاملی و  ناخالصی هایش   در وجدان های ما حضور دارد.( شفقت،  محبت، آزادی،  برابری خواهی)، این است حقیقت الهام خدا،   به ما از حضور خدا صحبت میکند ، و نشان میدهد چه طور فکر کنیم در مورد او، و از همه مهمتر چگونه او را زندگی کنیم.
 
 

۱۳۹۱ اسفند ۱۲, شنبه

سوالی چند در مورد جهنم ؟

از تصویر خدا شروع کنیم،که طبق الهیات سنتی ،  شخصیت است  آسمانی.
می توان سوالی کرد از دوستان مسیحی انجیلی  (Evangelicalism) :

- خداوند در انجیل به ما دستور می دهد که دشمنان خود را ببخشیم ، حتی اگر آنها از ما طلب بخشش نکنند.
ولی طبق اصول عقاید (dogma) مسیحیان  کاتولیک، انجیلی (شاخه ایی از پروتستانیزم ،همچنین معروف به تبشیری)  و تقریبا همه دیگر شاخه ها ،خود خدا این کار را نمی کند.  پس آیا درست است اگر بگوییم ما قابلیت بخشش کردن  بیشتری از خود خدا داریم؟
اگر خدا آنان را که توبه نکردند را نمی بخشد ، آیا ما باید ببخشیم؟ آیا چنین دستوری شایسته ی پیروی کردن است؟

- اگر خداوند آن " نا-مسیحیان" را به دوزخ می فرستد ( مسیحیان انجیلی می گویند آنها کسانی هستند که  دوباره متولد نشده اند)     ینی بیش از ۹۰% انسانها در طول تاریخ بشریت تا کنون. آیا واقعا باز میتوان او را نجات دهنده بشریت نام نهاد؟

-
آیا دوزخ الی الابد ، در واقع تداوم و پایایی بدی نیست؟ 

- آیا این عادلانه است که یک نفر که فقط ۱۸، ۲۵ ، ۸۰ سال در این دنیا زندگی کرده ، محکوم به زجر و شکنجه در دوزخ ابدی  گردد؟

-اگر عیسی آن شخصی است که تصویر خدا را به ما نشان میدهد است  ، کجا در انجیل ما بینیم که کسی را  تنبیه کرد، یا دستور به تنبیه کسی داد . اگر مسیح را در حال تنبیه کسی ندیدیم آیا این دلیلی است بر متفاوت بودن او با خدا ، یعنی او از خود خدا (پدر ، اب، خدا هرچه دوست دری اسمش را بگذار) مهربان تر و بخششش عظیم تر است؟

- آن خداییکه با قرار دادن انسانها در دوزخ آنها را تنبیه میکند ،هیچ برتری بر ما ندارد.
چه بسا همانند عدالت انسانی (این جهانی) رفتار میکند. حتی کمی بد تر از ما.
چون هیچ راه بازگشت و شانس دوباره ایی هم به محکوم  نمیدهد. چیزی که حداقل در جوامع غربی دموکراتیک کم و بیش رعایت میشود.

چه کسی مسیحی  باقی می ماند اگر بداند که جهنم و دوزخی در کار نیست؟
برخی از مومنان می گویند ، خوب اگریک دادگاه نهایی وجود نداشته باشد. هرکس هر کاری دلش خواست میکند.
ولی من میتوانم بگویم که من به همسرم وفادار هستم، نه به خاطر احترامی که به پدر او دارم ، یا از برادران قوی جسه اش می ترسم. بلکه به خاطر عشقیست   که به خود او دارم.
آیا ما مسیحی هستیم به  خاطر ترس؟ به خاطر یک  تهدید؟ یا نه به خطر عشق و محبتی که به خدا داریم؟

خدایی  که عیسی به ما نشان داد  هیچ کس را محکوم نمی کند، محبت و عشق او ،قلب  فرد را دگرگون میکند، او بر بدی با خوبی پیروز می شود. 
 

۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه

عذاب الهی؟

اصل خبر شاید کمی قدیمی باشد، مربوط به زمانی که من این وبلاگ را شروع نکرده بودم. ولی برای توضیح مطلبم به کار میاید .
شاخ افریقا دچار یک قحطی دهشتناک شده . این مربوط به سال ۲۰۱۱ میباشد ، ولی موارد مشابه آن همه روزه   در گوشه و کنار جهان اتفاق می افتد .
 چیزی که از تلویزیون می بینیم تصاویری هستند وحشتناک. هزاران کودک از گرسنگی می میرند. آنها را می بینیم به شکل اسکلت هایی با چشمان فرو رفته ، بدون رمق، و با شکم هایی بسیار بر آمده،  پر از انگل ها و کرم های خون آشام که  تا آخرین رمق و نای او را میمکند قبل از اینکه بمیرد .
مادرانی می بینیم بی امید، که کاری جز در آغوش گرفتن کودکانشان نمیتوانند انجام دهند ، تا زمانی که مرگ دلبندشان را ازآنها بازستاند .
این خبر جدید نیست، بلکه فقط به اندازه ای بزرگ است که بر صفحه تلویزیون بیاید.
گفته میشد که کمک های انسان دوستانه به راحتی به آنها دسترسی ندارد چون منطقه دستخوش رویارویی نیروهای مسلح مخالف است.... این بدبختی و حماقت انسان را دوباره گوشزد میکند .
ولی همچنین در میان این جهنم -که واقعا در اینجا وجود دارد- می توان خصائل، شرافت  و فضیلت های عظیم انسانی را دید .
مادری تازه بچه اش را به دنیا آورده ، ولی مجبور میشوند که او را ببرند چون نشان از ابتلا به وبا در او میبینند .
زنی دیگرمسئولیت نگهداری از کودک تازه متولد شده را به عهده میگیرد.
وقتی خبرنگار با او در حال صحبت بود ،زن به خبر نگار گفت : "من هیچ ندارم که به این کودک دهم ، و به احتمال زیاد او خواهد مرد ، ولی میتوانم عشق و محبتم را به وی دهم".
چطور این دو واقعیت متضاد انسانی میتواند در این دنیا وجود داشته باشد؟

پس آن خدا کجاست ؟
این مهمترین سوال است ، آنها که به خدایی اعتقاد دارند که در امور دنیا دخالت میکند ، مجبورند به دنبال توضیحات بسیاری بگردند تا از او به خاطر این سکوت بسیار بسیار طولانی سلب اتهام کنند.
بعضی از این توضیحات حتی خیلی بی رحمانه است، مانند آن مومن که به من گفت که همه ی اینها یک دادگاه الهی است  به خاطر گناهان انسان، البته این سخن سرشار از ایمان  را در حالی میزد که در خانه ی راحت خود نشسته بود،  تصورمن اینست که خود را حتما بی گناه تر و بهتر از آن کودکان بی گناه و معصوم میدانست. یادم میاید سر زلزله بم که بعضی میگفتند که چون بیشتر شهر قاچاق مواد مخدرمی کنند خدا بلا برسرشان آورده، یا آن احمق که میگفت این به خاطر بی حجابی زنان است .نادانسته چه سخیف و بی رحم نشان میداد خدای خود را. 
نمتوان به خدایی به این بی رحمی و بدجنسی (تئوری امتحان مسلمانان) اعتقاد داشت. ولی سوال سر جایش هست. پس خدا کجاست؟

خدا با آن کودکان، مادران ، آن افراد بی چاره است.  خدایی بی قدرت که نیمتواند کاری انجام دهد ؟ یا نه میتواند؟   
خدا منبع و سرچشمه ی زندگانی  و عشق است . در او هستیم و وجود داریم ،حرکت میکنیم  همنطور که پولس  میگفت.
بنابرین این افراد گرسنه هستند در او،نه اینکه جدا افتاده باشند در حاشیه و بیرون از او.
ولی از کجا کمک خواهد رسید؟ خدا وارد عمل نخواهد شد، ولی ...... او میتواند رخ دهد. خدا رخ میدهد هنگامی که انسانها شفقت را به جسم در آورند . پس این ما هستیم ، آنهایی که در شرایط دیگری هستند ، سزاوار است وارد عمل شوند، دخالت کنند.به طور مشخص تر مسیحیانی که خود را پیرو عیسی ناصری میدانند . در واقع ما مشیت الهی هستیم . شبیه آنچه فیلسوفی میگفت؛ که خدا  عمل دلسوزانه است .

ملکوت و پادشاهی خدا یک راه و روش جدید انسان بودن است. جهانی بر پایه عدل آزادی و محبت . نه جهانی دیگر ساخته شده بر روی ابرها.
عیسی به ما این راه را نشان داد که چگونه به مبارزه همه آن چیز ها که انسان ها را تنزل میدهد برویم. همه آن چیز ها که انسان ها را بی شخصیت میکند . یک پادشاهی بر مبنای این عشق و محبت که خدا باشد. شکایت میکند از همه آن قدرتها، آن دلالان، که خود را صاحب دنیا میپندارند .ملکوت خدا ما را به این چالش دعوت میکند که عهدی داشته باشیم با آن خواهران و برادرانمان که در زجر هستند . که دچار این شرایط شدند بخاطر اینکه در جایی و زمانی به دنیا آمده اند که فقط خشونت و فقط گریبان
گیرشان میشود.
باید کاری کنیم. آیا به این ندای درونی برای دخالت و وارد عمل شدن گوش خواهیم داد؟
؟آیا پیرو آن شخص که  کارهای نیک کرد خواهیم بود؟ آیا آن ملکوت که عیسی در موردش صحبت می کرد را مجسم خواهیم کرد؟
آیا می خواهیم جواب و مشیت خدا باشیم ؟