۱۳۹۲ فروردین ۲۲, پنجشنبه

مساله الوهیت عیسی

مساله الوهیت عیسی هیچ وقت مبحث ساده ای نبوده است.  مشکل از زبان آغاز میشود. عهد جدید   به خاطر اینکه به زبان یونانی نوشته شده است به  "روش یونانی"  هم تفسیر شده است، ولی عمق مطالب آن یهودی است. همینجاست که مطالب به هم گره میخورند. اگر بخواهیم در مورد الوهیت عیسی مسیح  به " روش یونانی "  صحبت کنیم مساله بسیار روشن است ، ولی اگر بخواهیم به " روش یهودی "  به مساله بپردازیم قبل از آن باید به یک مساله توجه کنیم.
فرد یونانی می پرسد  : خدا چیست؟
فرد یهودی میپرسد : کجا می توانم خدا را پیدا کنم؟

بنابر این محل بحث این نیست که آیا عیسی خدا هست یا نیست. بلکه بحث این است که به چه سوالی میخواهیم پاسخ دهیم.
برای یونانی خدا راز و رمزی ندارد ، قبلا توسط فلسفه برای او تعریف شده، مسیحیانی که از دین  یهود نمیایند میگویند که این خدای شناخته شده و تعریف شده ، در عیسی جسم یافت ، این یک نظر و ایده ی محترم است و من آن را نقد نمیکنم. فقط  به نظر من  این ایده مبتنی بر یک سری فرضیات اولیه است که شاید خود کاملا روشن و مبرهن نیستند. مثلا آنجا که میگوید فلسفه خدا را تعریف و توضیح داده است.
فرد یهودی همانند یوحنا میگوید : " خدا را هیچ کس ندیده است (نشناخته است ، درک نکرده است)". این  " ندانستن " همیشه  روح کتاب مقدس حضور دارد،  ولی یهودیان تاکید میکردند که تجربیاتی با آن " غیر قبل توصیف "  داشته اند.
برای مثال میگفتند که هروقت دو یا سه  فرد حول تورات جمع شوند ، خدا هم حاضر خواهد بود.
مسیحیان یهودی الاصل این را واژگون کردند و گفتند : آن خدایی که هیچ کس او را ندیده است ، حضور یافته ، والی نه در تورات ، بلکه در یک انسان، عیسی ناصری.
کلید هرمنوتیک  این متون در زبانیست که انتخاب میکنیم. ولی به واقع من از خود سوال میکنم که آیا واقعا چیز های  متفاوتی میگوییم، ببینیم :
۱- یونانی : خدا در عیسی مجسم شد ، آنکس که با او باشد با خدا ست.
۲ - یهودی : در عیسی خدا ظاهرمی شود آنکس که با عیسی باشد با خداست.

شاید چیزهای زیادی ندانیم. اصول های ایمان، دکترین ها ، دست آورد های بشر هستند  و محل بحث و مناظره  زیادی دارند ،بنابراین نمیتوانیم پایه را بر خدای شناخته شده  گذاشت ، وقتی خود کتاب در جای جایش اشاره به ناشناخته بودنش وپر از راز و رمز بودنش میکند. ولی خوب حالا ، با چشمان بسته و کور راه نمیرویم. "همان او را ظاهر کرد(ترجمه تحت الفظی متن اصلی : او را توضیح داد) " .
نمیدانیم خدا چیست، ولی با نقطه شروع قرار دادن عیسی یاد می گیریم چه طور به او فکر کنیم. شاید کسی بگوید خدا یا عیسی از این بیشتر است، ولی خوب کمتر از این نیست.
متخصصین الهیات  معروف امروز، از تفکر یهودی شروع میکنند، برای اینکه باور بر این دارند که این راه بهتر منظور کتاب را میرساند. البته که متونی هستند که از الوهیت عیسی به طور کاملا روشن  صحبت میکنند .
ولی چه طور آن را برداشت کرد؟ کاری که این الهیون( کلمه اختراعی خودم برای متخصص الهیات  یاهمان  theologian)  انجام میدهند  تلاشیست در فهم این کلمات در زمان و فرهنگی که   نوشته شده اند.

 ایمان در انجیل بیشتر مبحثی وجودی است ، و کمتر فلسفی.  برای همین موضوع  ماهیت و جوهر نیست. بلکه ملاقات ها یست که با این "توصیف نشدنی" رخ میدهد. چه اتفاقی میافتد وقتی کسی با عیسی است و در راه او قدم میگذارد؟ 
همین جاست محل انشقاق و جدایی ، وقتی از Miguel Servet  پرسیدند عیسی کیست ؟ پاسخ داد : "خوب همان کسی که آن دهقانان جلیلی پیدا کردند و به دنبالش رفتند بدون اینکه چیزی از دکترین ها و اصول عقاید بدانند ".
برای پایان هم یک نظر شخصی خودم:
اگر کسی به من بگوید که عیسی مسیح خداست، من هیچ مشکلی ندارم ولی از او سوال خواهم کرد  ، آیا این برای زندگی تو معنایی خواهد داشت؟  تاثیری خواهد داشت؟
 من خود ترجیح میدهم که بگویم :    باهمراهی با عیسی خدا را ملاقات میکنم.
ولی این تنها یک انتخاب شخصی ست و نه همچون اصول ایمانی که  یا قبول میکنی یا دیگر از ما نیستی.نمونه اش را میتوانید با یک جستجو در گوگل خود ببینید.
چه خوب که اکنون حد اقل در قسمتی از جهان دیگر نمیتوانند کسی را به خاطر طرز فکر متفاوتش بسوزانند.
ولی هر روزه در همین جوامع پیشرفته تو را از نظر اجتماعی به قتل میرسانند وقتی مانند آنها نباشی.


 
 
 

۱۳۹۲ فروردین ۱۸, یکشنبه

مساله ی خدا

Fred Plumer

 کشیش کلیسای وحدت مسیح

irvine, california, USA

 رییس  ProgressiveChristianity.org 

 به خاطر میاورم که خانمی از من در مورد خدا سوال کرد وقتی از من شنید که اعتقادی ندارم به وجودی (در آسمان ها) که به دعا هایمان  گوش میدهد ،  که ما را به صورت شخصی هدایت میکند ، که به ما در نیازهایمان کمک میکند، که از ما نحوه خاصی از زندگی کردن را انتظار دارد ، از اعتقادات تا افکار ، و اینکه از ما میخواهد او را پرستش کنیم و  در دعاهایمان حمد او گوییم.

این درست است که افراد زیادی یک ایده از خدای مشخص (دارای شخصیت) دارند . ولی آنها که فکر میکنند که یک تجربه واقعی با آنکس که او را "خدا" مینامند داشته اند،  وقتی در مورد او صحبت میکنند، در واقع در حال توصیف  "خدا " نیستند ،بلکه تنها به توضیح آن احساسات و تجربیات که با آن معمای بزرگ داشتند میپردازند.
میتوان کاری بهتر از صحبت در مورد معمای بزرگ انجام داد ، وقتی این تجربیات این قدر واقعی هستند.
میتوان این حس که از او داریم را ابراز کرد و توضیح داد بدون اینکه بخواهیم خود  خدا را توضیح و توصیف کنیم.
Gordon D.Kaufman,استاد الهیات در هاروارد در کتاب <<In face of Mystery>> خود این طور نوشته است : "افسانه ها سمبل ها اصول عقاید اسرار و معماهای عمیق و ژرف ی هستند. معنی آخر زندگانی  ، فهم این گیتی و مکانی که ما در ان هستیم ، مسائلی هستند که از فهم بشر  فراتر هستند."

پس مسیحیان لیبرال چه میتواند بگوید در مورد مساله ی " خدا "؟

- در وهله نخست . میتوانیم بگوییم که این مساله ایست که از فهم ما فراتر است .که میتوان او را معمای نهایی ، معنای آخر " وحدت " نام گذارد. یا به عبارت دیگر  ....
فکر میکنم که زمان آن فرا رسیده است که  این ایده ی دوگانگی جهان، یکی واقعی  و دیگری مرموز ،یکی طبیعی و دیگری فرا طبیعی را مردود بدانیم.
فکر میکنم  که در برخی وقت میتوانیم این وحدت را با "خدا" تجربه کنیم، تقریبا این را هر روز تجربه میکنم زمان تفکر یا در ملاقات هایی که در روز رخ میدهد.

-- در مقام دوم ، زمان آن فرارسیده که قبول کنیم  که هیچ کس" آن بالا" نیست که ما باید او را پرستش کنیم یا اطاعت، یا شکر گزار او باشیم.
میتوانم در هماهنگی با نیروهایی که در جهان عمل میکنند زندگی کنم ، یا کلا آنها را نادیده بگیرم.و این هیچ تغییری در سرنوشتم بعد از مرگم نخواهد گذاشت.
ولی همچنین به این واقفم که میتوانم ببینم ، درک کنم، تجربه کنم واقعیت  معجزات نا معمولی که  در اطراف  و در درون من رخ میدهد . فارغ از محل و زمانی که در آن باشم.

- و در آخر،  باید زندگی با ناشناخته ها را بیاموزیم. من همانند باقی مردم ، گاهی اوقات  به دنبال جواب، روشنایی ، یک امنیت درونی ، می گردم. اگر میخواهیم برای این عجایب و زیبایی ها باز باشیم،، باید قبول کنیم که این آخرین ناشناخته ها و اسرار در زندگی وجود دارند.

میخواهم با یک نقل قول که آن را در اتاق کارم گذاشته ام این را به پایان برم :
" همه علم و دانشی که داریم ، چیزی جز یک جزیره در کوچک در میان اقیانوس  ناشناخته ی بی پایان نیست.   آیا این جزیره کوچک دانش را به آن اقیانوس بی پایان ترجیح میدهیم؟ (Karl Rahner)

ترجمه  : از مسیحی اگنوستیک


۱۳۹۲ فروردین ۷, چهارشنبه

۲ اصل

مسیحیت لیبرال هیچ واسطه ای را بین خدا و انسان نمی پذیرد . دکترین ها و اصول عقاید را به عنوان راهنما و کمک  میبیند تا جایی که از حالتی که  گفته شد خارج نشود، که بتوانند اصلاح شوند و ارزش مطلق نداشته باشند ،و الا ، تبدیل به بت پرستی میشود . بالا بردن ارزش و مقام دکترین ها و اصول عقاید تا حد خود خدا یا حتی بالاتر .فرقی با بت پرستی ندارد که بت ها را تا هد خود خدا بالا میبردند.
در این مساله ۲ اصل دخیل هستند : یکی اصل اقتدار ، دیگری اصل صحت.
اصل اقتدار همان اصلیست که کاتولیک ها به آن پایبندند با سلسله مقامات مشروعیت که از پاپ شروع  و با کاردینال ... ادامه و به مؤمن ختم میشود، همان اصلی که مسیحیان تبشیری (evangelist) به آن پایبندند با انجیل ، همان اصلی که مسلمانان به آن پایبندد با قرآن و بسته به مذهبشان با احادیث و روایات.
یقینا بین مذهب اسلام و مذهب مسیحیت تفاوت چشمگیر است ، آنچه مورد نظر من است این است که در همه این مذهب ها حقیقت از پاپ یا انجیل و مقامات کلیسا  یا از قرآن و مجتهدان و مفتیان به مؤمن میرسد و تنها راه مؤمن قبول این حاصل  و اطاعت  از آن است و بس.
آنچه به مؤمن میرسد بسته به اینکه چه دین و مذهبی داشته باشد یقینا متفاوت است در این شکی نیست که بعضی بر بعضی از نظر انسان دوستانه بودن و تحمل دیگران برتری دارند ولی همان طور که بالا گفته شد این خارج از صحبت من است .

اصل  صحت که مسیحیان لیبرال و اومانیست  به ان پایبند هستند خلاصه به این است که حقیقت قائم به ذات خویش است. نه به کتب و آنچه از گذشته به ما رسیده.
که نقطه شروع آن ازخود مسیح آغاز میشود. وقتی میگوید که  اگرکسی بخواهد به خواسته خدا عمل کند خود خواهد دانست که آیا دکترین ها و عقایدش( به معنی همان اعمال او) درست است یا خیر.
 
فرد لیبرال از زندگی خود شروع به تشخیص  این راز انسان میکند.(همچون اومانیست ها ).در این راه به  بقایا و نشانه های ناکامل  خوبی بر میخورد (محبت مادر به فرزند ، دوستی ، عشق به همسر ، کارهای انسان دوستانه  ...) ولی در همین حین  میبیند که این مخلوط به بدی ها نیز است .( خود خواهی ، ...). که این خوبی ها اشاره به یک خوبی مطلق دارد .
از اینجاست که ایده ی یک خدای خوب  شکل میگیرد ، خدایی که فارغ از این ناخالصی ها آلودگی ها به بدی هاست .همان طور که عیسی مسیح   ( مرقس ۱۰ : ۱۷- ۱۹ ، متی ۱۹: ۱۶ -۱۸، لوقا ۱۸: ۱۸ -۲۱) میگفت، در مقابل خدای کتاب های مقدس( که یک مرجع مقتدر برای انسان لیبرال نیست ولی یک منبع شناخت ایمان بی نظیر ) که نه همیشه با آن خدا همخوانی دارد.
متون را می خواند آنجا " که خدا صحبت میکند" و دستور میدهد  به ، و یا خود دست به قتل عام می زند، فرد لیبرال که از خوبی  شروع کرده ، میپرسد که آیا واقعا این خداست که پشت این کلمات و متون است؟
 
چه کسی فرزند خود را قربانی میکند چون  به یقین رسیده که خدا به او این را دستور داده؟ همانند ابراهیم، با شنیدن یک صدا !
چه بسا  باید این صدا را مواخذه کرد. چون    اصل صحت      ما را بر این وا میدارد که این صدا را قبول نکنیم. برای زمان های قدیم این متن نشانگر  نقطه پایانی بود برای قربانی های انسانی.( می دانیم داستان چه طور به پایان میرسد) .
ولی در قرن حاضر این بنظر یک حالت ددمنشانه  و دیو مانند پیدا میکند ، فقط به خاطر اینکه خدا  بتواند ببیند که بنده اش او را دوست دارد یا نه ، دستور به این قربانی دهد.
از منظر آن خوبی مطلق ، خدا ،   هر "صدایی" که   بر ضد انسانیت باشد را پس میزنیم
  
      آیا این همان انسانشناسی انسان گرایانه (humanistic anthropology)  است ؟ برای مسیحیان لیبرال، نه این نیست.   این محل اصلی انشقاق است :      خوبی یک اختراع انسان نیست . سر منشا ان از خداست، که ان را در بین وجدان انسان ها پخش کرده ، طی قرون متمادی ،   به همین خاطر است که میتوان رگه ایی از این خوبی را در متون همه ادیان بزرگ  دید،
همین خوبی های کوچک و مخلوط است  که انسان را پرورش میدهد برای دیدن اثر انگشت خدا .
وقتی میگوییم که اقتدار نهایی برای یک لیبرال وجدان اوست منظور این است  ، نه یک وجدان منفرد و تک پایه.و الا وجدان منفرد و تکپایه میتواند راه به هر جا ببرد ، حتی سقوط از ارزش های انسانی.

با این اوصاف " خدا" که به او باور داریم یک خدای جهان شمول است.
تمامی ایمان خلاصه در اعتماد( ایمان در معنی تحت الفظی همان اعتماد  است) و در رابطه بودن با  خوبی است . حقیقت همان      خوبی مطلق ، همان خدا، (اسمش اینجا زیاد مهم نیست) .اینکه  بین خوب و بد ،همیشه خوبی ارجح باشد، حتی اگر دلیل یا اجباری هم حضور نداشته باشد.
 عیسی ناصری این خوبی مطلق را در جسم در آورد   و به ما مسیر را نشان داد، همین طور نشان داد که خدا را  "ابا" صدا زنیم، سرچشمه شفقت و خوبی.
ولی خدای اعتقادات و مذاهب  مشخصا مخصوص یک گروه مشخص است، تحت دکترین ها و اصول عقاید محدود شده .
 
برای روشن شدن بهتر مطلب ببینیم چه تفاوتی در عمل بین یک مسیحی سنتی و یک مسیحی لیبرال رخ میدهد :
مسیحی سنتی هدف غایی  وجود خود را مسیحی خالص بودن میداند.
مسیحی لیبرال هدفش انسان بودن است که ان را در مسیر و راه و روشی  که  مسیح   نشان داد انجام میدهد.
مسیحی سنتی در نهایت به دنبال نجات شخص خود است.(از جهنم، رسیدن به زندگی جاوید ،رسیدن به محبوب ،...)
مسیحی لیبرال به دنبال  خوبی برای همه جهان است.

آنچه مسیحیت لیبرال را متمایز میکند، این ایده است که  این همین جاست ، در این دنیا و در این زمان که شاید و باید این خوبی را در جسم بیاوریم ، آنچه عیسی آن را " ملکوت و پادشاهی خدا" مینامید. نه اینکه چیزی باشد  لزوما برای بعد از مرگ و چیزی فرای این جهان.
مسیحی لیبرال معتقد به  لطف و فیض این  خوبی مطلق است یا به عبارت دیگر فیض خدای خوب.
خوبی ای که علی رغم نا کاملی و  ناخالصی هایش   در وجدان های ما حضور دارد.( شفقت،  محبت، آزادی،  برابری خواهی)، این است حقیقت الهام خدا،   به ما از حضور خدا صحبت میکند ، و نشان میدهد چه طور فکر کنیم در مورد او، و از همه مهمتر چگونه او را زندگی کنیم.
 
 

۱۳۹۱ اسفند ۱۲, شنبه

سوالی چند در مورد جهنم ؟

از تصویر خدا شروع کنیم،که طبق الهیات سنتی ،  شخصیت است  آسمانی.
می توان سوالی کرد از دوستان مسیحی انجیلی  (Evangelicalism) :

- خداوند در انجیل به ما دستور می دهد که دشمنان خود را ببخشیم ، حتی اگر آنها از ما طلب بخشش نکنند.
ولی طبق اصول عقاید (dogma) مسیحیان  کاتولیک، انجیلی (شاخه ایی از پروتستانیزم ،همچنین معروف به تبشیری)  و تقریبا همه دیگر شاخه ها ،خود خدا این کار را نمی کند.  پس آیا درست است اگر بگوییم ما قابلیت بخشش کردن  بیشتری از خود خدا داریم؟
اگر خدا آنان را که توبه نکردند را نمی بخشد ، آیا ما باید ببخشیم؟ آیا چنین دستوری شایسته ی پیروی کردن است؟

- اگر خداوند آن " نا-مسیحیان" را به دوزخ می فرستد ( مسیحیان انجیلی می گویند آنها کسانی هستند که  دوباره متولد نشده اند)     ینی بیش از ۹۰% انسانها در طول تاریخ بشریت تا کنون. آیا واقعا باز میتوان او را نجات دهنده بشریت نام نهاد؟

-
آیا دوزخ الی الابد ، در واقع تداوم و پایایی بدی نیست؟ 

- آیا این عادلانه است که یک نفر که فقط ۱۸، ۲۵ ، ۸۰ سال در این دنیا زندگی کرده ، محکوم به زجر و شکنجه در دوزخ ابدی  گردد؟

-اگر عیسی آن شخصی است که تصویر خدا را به ما نشان میدهد است  ، کجا در انجیل ما بینیم که کسی را  تنبیه کرد، یا دستور به تنبیه کسی داد . اگر مسیح را در حال تنبیه کسی ندیدیم آیا این دلیلی است بر متفاوت بودن او با خدا ، یعنی او از خود خدا (پدر ، اب، خدا هرچه دوست دری اسمش را بگذار) مهربان تر و بخششش عظیم تر است؟

- آن خداییکه با قرار دادن انسانها در دوزخ آنها را تنبیه میکند ،هیچ برتری بر ما ندارد.
چه بسا همانند عدالت انسانی (این جهانی) رفتار میکند. حتی کمی بد تر از ما.
چون هیچ راه بازگشت و شانس دوباره ایی هم به محکوم  نمیدهد. چیزی که حداقل در جوامع غربی دموکراتیک کم و بیش رعایت میشود.

چه کسی مسیحی  باقی می ماند اگر بداند که جهنم و دوزخی در کار نیست؟
برخی از مومنان می گویند ، خوب اگریک دادگاه نهایی وجود نداشته باشد. هرکس هر کاری دلش خواست میکند.
ولی من میتوانم بگویم که من به همسرم وفادار هستم، نه به خاطر احترامی که به پدر او دارم ، یا از برادران قوی جسه اش می ترسم. بلکه به خاطر عشقیست   که به خود او دارم.
آیا ما مسیحی هستیم به  خاطر ترس؟ به خاطر یک  تهدید؟ یا نه به خطر عشق و محبتی که به خدا داریم؟

خدایی  که عیسی به ما نشان داد  هیچ کس را محکوم نمی کند، محبت و عشق او ،قلب  فرد را دگرگون میکند، او بر بدی با خوبی پیروز می شود. 
 

۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه

عذاب الهی؟

اصل خبر شاید کمی قدیمی باشد، مربوط به زمانی که من این وبلاگ را شروع نکرده بودم. ولی برای توضیح مطلبم به کار میاید .
شاخ افریقا دچار یک قحطی دهشتناک شده . این مربوط به سال ۲۰۱۱ میباشد ، ولی موارد مشابه آن همه روزه   در گوشه و کنار جهان اتفاق می افتد .
 چیزی که از تلویزیون می بینیم تصاویری هستند وحشتناک. هزاران کودک از گرسنگی می میرند. آنها را می بینیم به شکل اسکلت هایی با چشمان فرو رفته ، بدون رمق، و با شکم هایی بسیار بر آمده،  پر از انگل ها و کرم های خون آشام که  تا آخرین رمق و نای او را میمکند قبل از اینکه بمیرد .
مادرانی می بینیم بی امید، که کاری جز در آغوش گرفتن کودکانشان نمیتوانند انجام دهند ، تا زمانی که مرگ دلبندشان را ازآنها بازستاند .
این خبر جدید نیست، بلکه فقط به اندازه ای بزرگ است که بر صفحه تلویزیون بیاید.
گفته میشد که کمک های انسان دوستانه به راحتی به آنها دسترسی ندارد چون منطقه دستخوش رویارویی نیروهای مسلح مخالف است.... این بدبختی و حماقت انسان را دوباره گوشزد میکند .
ولی همچنین در میان این جهنم -که واقعا در اینجا وجود دارد- می توان خصائل، شرافت  و فضیلت های عظیم انسانی را دید .
مادری تازه بچه اش را به دنیا آورده ، ولی مجبور میشوند که او را ببرند چون نشان از ابتلا به وبا در او میبینند .
زنی دیگرمسئولیت نگهداری از کودک تازه متولد شده را به عهده میگیرد.
وقتی خبرنگار با او در حال صحبت بود ،زن به خبر نگار گفت : "من هیچ ندارم که به این کودک دهم ، و به احتمال زیاد او خواهد مرد ، ولی میتوانم عشق و محبتم را به وی دهم".
چطور این دو واقعیت متضاد انسانی میتواند در این دنیا وجود داشته باشد؟

پس آن خدا کجاست ؟
این مهمترین سوال است ، آنها که به خدایی اعتقاد دارند که در امور دنیا دخالت میکند ، مجبورند به دنبال توضیحات بسیاری بگردند تا از او به خاطر این سکوت بسیار بسیار طولانی سلب اتهام کنند.
بعضی از این توضیحات حتی خیلی بی رحمانه است، مانند آن مومن که به من گفت که همه ی اینها یک دادگاه الهی است  به خاطر گناهان انسان، البته این سخن سرشار از ایمان  را در حالی میزد که در خانه ی راحت خود نشسته بود،  تصورمن اینست که خود را حتما بی گناه تر و بهتر از آن کودکان بی گناه و معصوم میدانست. یادم میاید سر زلزله بم که بعضی میگفتند که چون بیشتر شهر قاچاق مواد مخدرمی کنند خدا بلا برسرشان آورده، یا آن احمق که میگفت این به خاطر بی حجابی زنان است .نادانسته چه سخیف و بی رحم نشان میداد خدای خود را. 
نمتوان به خدایی به این بی رحمی و بدجنسی (تئوری امتحان مسلمانان) اعتقاد داشت. ولی سوال سر جایش هست. پس خدا کجاست؟

خدا با آن کودکان، مادران ، آن افراد بی چاره است.  خدایی بی قدرت که نیمتواند کاری انجام دهد ؟ یا نه میتواند؟   
خدا منبع و سرچشمه ی زندگانی  و عشق است . در او هستیم و وجود داریم ،حرکت میکنیم  همنطور که پولس  میگفت.
بنابرین این افراد گرسنه هستند در او،نه اینکه جدا افتاده باشند در حاشیه و بیرون از او.
ولی از کجا کمک خواهد رسید؟ خدا وارد عمل نخواهد شد، ولی ...... او میتواند رخ دهد. خدا رخ میدهد هنگامی که انسانها شفقت را به جسم در آورند . پس این ما هستیم ، آنهایی که در شرایط دیگری هستند ، سزاوار است وارد عمل شوند، دخالت کنند.به طور مشخص تر مسیحیانی که خود را پیرو عیسی ناصری میدانند . در واقع ما مشیت الهی هستیم . شبیه آنچه فیلسوفی میگفت؛ که خدا  عمل دلسوزانه است .

ملکوت و پادشاهی خدا یک راه و روش جدید انسان بودن است. جهانی بر پایه عدل آزادی و محبت . نه جهانی دیگر ساخته شده بر روی ابرها.
عیسی به ما این راه را نشان داد که چگونه به مبارزه همه آن چیز ها که انسان ها را تنزل میدهد برویم. همه آن چیز ها که انسان ها را بی شخصیت میکند . یک پادشاهی بر مبنای این عشق و محبت که خدا باشد. شکایت میکند از همه آن قدرتها، آن دلالان، که خود را صاحب دنیا میپندارند .ملکوت خدا ما را به این چالش دعوت میکند که عهدی داشته باشیم با آن خواهران و برادرانمان که در زجر هستند . که دچار این شرایط شدند بخاطر اینکه در جایی و زمانی به دنیا آمده اند که فقط خشونت و فقط گریبان
گیرشان میشود.
باید کاری کنیم. آیا به این ندای درونی برای دخالت و وارد عمل شدن گوش خواهیم داد؟
؟آیا پیرو آن شخص که  کارهای نیک کرد خواهیم بود؟ آیا آن ملکوت که عیسی در موردش صحبت می کرد را مجسم خواهیم کرد؟
آیا می خواهیم جواب و مشیت خدا باشیم ؟
 
  
       
 

۱۳۹۱ اسفند ۹, چهارشنبه

مطلبی چند در مورد شبان (کشیش، یا هرچه میخواهی اسمش را بگذار) هلندی که به خدا اعتقادی ندارد ؟

نمیدانم این خبر  کی به گوش شما رسیده و آیا رسیده یا نه . ولی در جوامع غربی این خبر تقریبا از تمام مرز ها گذشت و افراد زیادی را درگیر طرفداری و یا محکوم کردن او کرد .
تعدادی  مقاله در روزنامه های فرانسه زبان چاپ شد در مورد  کتابی به نام "اعتقاد به خدایی که وجود ندارد "  نوشته کشیش "کلاس هندريکس"  .
مقامات کلیسای پروتستان هلند هیچ تصمیم مقابله ای یا تنبیهی برای وی و کلیسیاش در نظر نگرفته اند و این کشیش میتواند به کارو فعالیت خود ادامه دهد ..... و کلیسای او پر است از جمعیت .
 هرهفته  یکشنبه ها، اتوکاروان های زیادی در محل کلیسا پارک میکنند و منتظر شنیدن جلسات هستند .

این حضور و علاقه  فقط  به خاطر کنجاکاوی نیست .
او خطابه های خوبی میکند. شنوندگان او خود را در صحبت های  عمیق او درک شده می بینند. و موثر در زندگی روز مره خود.
روزنامه  هایی که با یقین میگویند که این شیطان است در کلیسا،  به نظرنمی آید  متخصص الهیات قابلی باشند، و فقط احکام ارتداد  را تکرار میکنند که به برکت دموکراسی و حکومت قانون نمیتوانند وی را به کام آتش بفرستند فقط به این خاطر که عقایدش متفاوت با عقاید آنها است .
ولیببینیم دقیقا وی چه میگوید .
Klass Hendrikse  فکر می کند که نمی توانیم بگوییم که خدا وجود دارد ، بلکه میتوانیم بگوییم که چه تاثیری میگذارد بر وجود ما و در بین ما.
"این در وجود مشخص ماست که کسی یا چیزی میتواند وجود داشته باشد. خدا افریدگار است : چطور میتواند در درون آفریده خود وجود داشته باشد ، چطور میتواند وجودی باشد جدا از دیگر موجودات .
در عوض ما میتوانیم حضور او را تجربه کنیم،  پس قضیه یک تجربه شخصی درونی است. خدا یک شخصیت فوق العاده نیست که نخ عروسک های خیمه شب بازی(عروسک ها ما هستیم و دیگر موجودات ) در دستان اوست ، بلکه او وجود دارد فقط در قالب  تجربه های زندگیی که زندگی میکنیم. مثل یک صدای درونی که به دنبال او میرویم، مانند زندگانی که ما را زنده میکند،
فقط از این طریق است که ایده ی "یک خدا " میتواند مفید باشد ".


اساسا  کدام مسئله مهم است؟ اینکه خدا وجود دارد یا ندارد ، یا اینکه این خدا چطور در زندگی تو انسان تاثیر میگذارد؟
مهم اعتقاد به اصول عقاید و دکترین ها  ست؟ یا اینکه این اصول تو را به چه رهنمون میشود ؟
من به شاخصه هیچ مشکلی با نه با مسلمان نه با یهودی و نه با بودایی و یا مسیحی ندارم. اگر بگوید  خدا ی من چنان است و چنا ن.
سوال من از او این خواهد بود خب ، این خدا شناسی تو ، چه تاثیری بر زندگی تو گذاشته ؟ چه میوه ای از این درخت بر خواهد امد؟
آیا من که این را قبول ندارم یا متفاوت با تو فکر میکنم ، مستحق آتش جهنم خواهم بود؟
به یاد بیاوریم آنچه عیسی ناصری مثال زد از آن سامری که مردی زخمی را در راه دید  و کمکش کرد، چگونه عیسی ایمان او را عظیم تر از دیگر افراد آن ماجرا شمرد .
خوبی و بدی یک درخت را از میوه هایش باید شناخت نه از چیز دیگر. 
 
  

۱۳۹۱ اسفند ۸, سه‌شنبه

آتئیست ها (بی خدایان ) کدام خدا را انکار میکنند ؟




چند روزی قبل مطلبی در وبلاگی دیدم در مورد یک نظرسنجی انجام شده توسط موسسه Ipsos  در کانادا در سپتامبر سال ۲۰۱۱ ، که در پایین  خلاصه ای از آن می آید :
از ۱۱۲۹ نفر شرکت کننده در این نظرسنجی :
۲۸%  خود را پروتستان میدانستند و  ۳۳% خود را کاتولیک . و از میان کسانی که هر هفته به کلیسا میرفتند ۲۳% به خدا ایمان نداشتند !
به خدا ایمان نداشتند ؟ بله درست خواندید ، به خدا ایمان نداشتند و هر هفته به کلیسا میرفتند .
این نکته مرا به فکر وادشت که چرایی این را جست و جو کنم ، و رسیدم به سوال کلیدیی که شد عنوان این پست.
 
از خود پرسیدم چیست آنچه این بیخدایان به آن اعتقاد ندارند ؟
-  برخی میگویند به خدا اعتقاد ندارند چون یک خدای قادر مطلق اجازه نمیدهد  این همه جنگ و کشتار، سرطان، زلزله، و کلا همه بی عدالتی ها و بلاهایی که   بشریت چه از جانب خود بشر و چه از جانب طبیعت  به آنها مبتلا به آن است، ادامه یابد .

- گروهی دیگر میگویند به خدا اعتقاد ندارند چون پاسخ هایی که به دعاهایشان میرسد آنقدر کم و ضعیف و شاید بی پاسخ است  که به این نتیجه میرسند که کل ایمان چیزی جز گمراهی و خودفریبی نیست .

- برخی دیگر می گویند به خدا اعتقاد ندارند چون وجدانشان چندان با خواسته های او در تناقض است که از روی ناچار به  انکار او میرسند. برای مثال مسله مردود بودن  : طلاق از سوی مسیحیت سنتی ، اوتانازی ، ازدواج روحانیون ، همجنسگرایی، ...
- دیگرانی میگویند به خدا اعتقادی ندارند به این خاطر که انتظارات او (خدا) از آنها زیاد و بی منطق است .(مثل انتظار اینکه باید او را حتما به زبان عبری یا عربی در ساعات بخصوص، و به شکل و قالب از پیش تعیین شده، ممنوعیت خوردن غذاهای خاص و یا اجازه خوردن بعضی دیگر غذاها.) که به طور خلاصه  بی منطقی و اجبار کارهای بدون پایه عقلی .  بدون راه عقلانی برای پیدا کردن دلیل عقلی .

-   برخی دیگر میگویند نمیتوانند به وجودی معتقد باشند که در در دنیایی موازی و ماورالطبیعه زندگی می کند ،  در آسمانی  است که نمیتوان وجود او را آزمود ، از همان جا  میتواند بطور خارق العاده در طول تاریخ انسان  وارد عمل شود، به درخواست های آنها گوش دهد ( با این شرط که آنها هم یک سری قوانین را رعایت کنند )، جایی که همیشه میتواند به انسان هایی که خود انتخاب کرده کمک  کند  تا زمانی که آنها یک سری اصول عقاید (واقعاغیر عقلانی ) را  قبول کرده باشند . و مراسم و مسلک هایی را  بیرون از دایره عقل و فهم  انجام دهند .


 آیا تو که اکنون این مطلب را میخوانی به آن خدا که در بالا توضیحش آمد معتقدی ؟
به نظر من خیلی از آنانکه خود را بی خدا مینامند نه به این دلیل است که مطمئن هستند که خدایی نیست ، بلکه بیشتر به این اطمینان دارند که آن خدای سنتی که در کتب آمده وجود ندارد . در عمل هروقت کودکی را میبینند که امشب گرسنه سر به بالین می گذارد ، یا میبینند مرد یا زنی که ظلم بر او رفته ، نیازمند کمک است ، بیماری که کنار جاده زندگی افتاده زجر میکشد ،
کسی از درون به او میگوید کاری کن ،حتی  اگر فقط میتوانی لحظه ای درنگ کن به چشمانش نگاه کن و در درد او همنفس باش. بدون اینکه منتظر عوض این کمک باشد یا انتظار پاداشی داشته باشد یا کسی او را ببیند ، آنجا میتوان دست خدا- یا هرچه میخواهی نامش را بگذار- را  دید .
آیا نباید هر مومنی به اینها عمیقا فکر کند و توضیحی قبل قبول برای خود پیدا کند ؟
یقینا  تلاشی که  Klass Hendrikse به راه و روش خود انجام میدهد برای همین است .
راستی چه خوب شد که او در هلند و در قرن حاضر زندگی میکند ، و الا  محکوم به زنده سوختن در آتش بود .به حکم کلیسای کاتولیک یا پروتستان که اولی در بی رحمی و تحمیل عقاید به دیگران  یدی بسیار  طولانی تر از دومی دارد . و دومی گرچه اساسا مبنا را بر آزادی انتخاب راه و پیدا کردن آن توسط خود فرد گذاشته ولی باز به همان ویروس  بی تحملی و تعصب مبتلا شد.