چند روزی قبل مطلبی در وبلاگی دیدم در مورد یک
نظرسنجی انجام شده توسط موسسه Ipsos در کانادا در سپتامبر سال ۲۰۱۱ ،
که در پایین خلاصه ای از آن می آید :
از ۱۱۲۹ نفر شرکت کننده در این نظرسنجی :
۲۸% خود
را پروتستان میدانستند و ۳۳% خود را کاتولیک
. و از میان کسانی که هر هفته به کلیسا میرفتند ۲۳% به خدا ایمان نداشتند !
به خدا ایمان نداشتند ؟ بله درست خواندید ، به خدا ایمان نداشتند و هر هفته به
کلیسا میرفتند .
این نکته مرا به فکر وادشت که چرایی این را جست
و جو کنم ، و رسیدم به سوال کلیدیی که شد عنوان این پست.
از خود پرسیدم چیست آنچه این بیخدایان به آن
اعتقاد ندارند ؟
- برخی میگویند
به خدا اعتقاد ندارند چون یک خدای قادر مطلق اجازه نمیدهد این همه جنگ و کشتار، سرطان، زلزله،
و کلا همه بی عدالتی ها و بلاهایی که بشریت
چه از جانب خود بشر و چه از جانب طبیعت به
آنها مبتلا به آن است، ادامه یابد .
- گروهی دیگر میگویند به خدا اعتقاد ندارند چون پاسخ هایی که به دعاهایشان میرسد آنقدر کم و ضعیف و شاید بی پاسخ است که به این نتیجه میرسند که کل ایمان چیزی جز گمراهی و خودفریبی نیست .
- گروهی دیگر میگویند به خدا اعتقاد ندارند چون پاسخ هایی که به دعاهایشان میرسد آنقدر کم و ضعیف و شاید بی پاسخ است که به این نتیجه میرسند که کل ایمان چیزی جز گمراهی و خودفریبی نیست .
- برخی دیگر می گویند به خدا اعتقاد ندارند چون وجدانشان چندان با خواسته های او در تناقض است که از روی ناچار به انکار او میرسند. برای مثال مسله مردود بودن : طلاق از سوی مسیحیت سنتی ، اوتانازی ، ازدواج روحانیون ، همجنسگرایی، ...
- دیگرانی میگویند به خدا
اعتقادی ندارند به این خاطر که انتظارات او (خدا) از آنها زیاد و بی منطق است .(مثل
انتظار اینکه باید او را حتما به زبان عبری یا عربی در ساعات بخصوص، و به شکل و
قالب از پیش تعیین شده، ممنوعیت خوردن غذاهای خاص و یا اجازه خوردن بعضی دیگر
غذاها.) که به طور خلاصه بی منطقی و اجبار
کارهای بدون پایه عقلی . بدون راه عقلانی
برای پیدا کردن دلیل عقلی .
- برخی دیگر میگویند نمیتوانند به وجودی معتقد
باشند که در در دنیایی موازی و ماورالطبیعه زندگی می کند ، در آسمانی است که نمیتوان وجود او را آزمود ، از همان جا
میتواند بطور خارق العاده در طول تاریخ انسان وارد عمل شود، به درخواست
های آنها گوش دهد ( با این شرط که آنها هم یک سری قوانین را رعایت کنند )، جایی که
همیشه میتواند به انسان هایی که خود انتخاب کرده کمک کند تا
زمانی که آنها یک سری اصول عقاید (واقعاغیر عقلانی ) را قبول کرده باشند . و مراسم و مسلک هایی را بیرون از دایره عقل و فهم انجام دهند .
آیا تو که اکنون این مطلب را میخوانی به آن خدا که در بالا توضیحش آمد معتقدی ؟
به نظر من خیلی از آنانکه خود را بی خدا مینامند نه به این دلیل است که مطمئن هستند که خدایی نیست ، بلکه بیشتر به این اطمینان دارند که آن خدای سنتی که در کتب آمده وجود ندارد . در عمل هروقت کودکی را میبینند که امشب گرسنه سر به بالین می گذارد ، یا میبینند مرد یا زنی که ظلم بر او رفته ، نیازمند کمک است ، بیماری که کنار جاده زندگی افتاده زجر میکشد ،
کسی از درون به او میگوید کاری کن ،حتی اگر فقط میتوانی لحظه ای درنگ کن به چشمانش نگاه کن و در درد او همنفس باش. بدون اینکه منتظر عوض این کمک باشد یا انتظار پاداشی داشته باشد یا کسی او را ببیند ، آنجا میتوان دست خدا- یا هرچه میخواهی نامش را بگذار- را دید .
آیا نباید هر مومنی به
اینها عمیقا فکر کند و توضیحی قبل قبول برای خود پیدا کند ؟
راستی چه خوب شد که او در هلند و در قرن حاضر زندگی میکند ، و الا محکوم به زنده سوختن در آتش بود .به حکم کلیسای
کاتولیک یا پروتستان که اولی در بی رحمی و تحمیل عقاید به دیگران یدی بسیار طولانی تر از دومی دارد . و دومی گرچه اساسا مبنا را بر آزادی انتخاب راه و پیدا کردن آن توسط خود فرد گذاشته ولی باز به همان ویروس بی تحملی و تعصب مبتلا شد.
من مسیحی نیستم اما به این اعتقاد دارم که:
پاسخ دادنحذفبی خدایان تلاش می کنن که هزاران دلیل پیدا کنن تا وجود خدا را انکار کنند و سوال اینجاست : چگونه می توانید چیزی را انکار کنید که وجود ندارد. در واقع چیزی باید باشد که وجود یا عدم وجود آن را اثبات کرد.
به نظر من در قدم اول اصلا مهم نیست معتقد به خدا باشیم یا نباشیم .
پاسخ دادنحذفالبته نه اینکه مهم نباشد ولی مهم تر از آن این است که اولا چه گونه خدایی ؟ دوم اینکه این اعتقاد چه تاثیری بر رفتار و منش ما در زندگی میگذارد یا آنرا مسالمت آمیز تر ، صلح جو تر جهان شمول تر ، قبول دیگری ولو مخالف ... می کند ؟ یا بر عکس؟
همه چیز در زندگی واقعی نیست ولی ما باز بسته به منافع و مضرات به آن روی میاوریم . مانند کافه که به شما یک نشاط و بیداری کاذب میدهد، هم اهم علی رغم دانستن اینکه این بیداری و نشاط کاذب است ولی باز کافه مینوشند ،
بعضی مواقع هم که اصلا نمدانیم این کاذب است یا حقیقی ، ولی اقل حکم میکند اگر آنرا مفید میبینیم باز به آن روی آوریم . مثل تاثیر موسیقی بر روح و روان ، ارجح بودن دوستی بر دشمنی،
کمک به زندگان (گرچه هیچ دلیلی هم نداشته باشیم برای این کمک ، مثل کمک به نسل های آینده از طریق حفظ محیط زیست ، چه نسل بشر چه نسل دیگر جانداران).
در آخر فراموش نکنیم که دانسته های ما در برابر ناشناخته ها همانند جزیره ای کوچک در اقیانوس بی انتهای ناشناخته ها است . محدود کردن خودمان به این جزیره یک انتخاب شخصی است والی احمق دانستن دیگرانی که قصد خروج از این جزیره را دارند با این ادعا که معلوم نیست جزیره دیگری باشد هم نه عقلانی ست نه اخلاقی.